بالاخره بعد از این همه سال ثبتنام در قرعهکشیهای ایرانخودرو و سایپا، اسم من هم درآمد! باورکردنی نبود. سالها ثبتنام کرده بودم، هر بار به امید اینکه شاید این دفعه دیگر نوبت ما باشد، اما خبری نشده بود که نشده بود. کمکم داشت برایم عادی میشد که ثبتنام کنیم، منتظر بمانیم و آخر سر هم دست از پا درازتر برگردیم سر خانه اولمان.
تا اینکه ظهر چهارشنبه، وسط پیامهای تلفن همراهم، چشمم به یک پیامک افتاد. از همان نگاه اول به نظرم مشکوک آمد. با خودم گفتم: «باز هم از این پیامکهای تبلیغاتی و احتمالاً کلاهبرداری!»
پیام را فرستادم توی فهرست پیامهای حذفشده و خیال خودم را راحت کردم. اما خب، آدمیزاد است دیگر؛ فضولی هم عالمی دارد! با خودم گفتم حالا یک بار دیگر بازش میکنم، ببینم این یکی دیگر چه میخواهد.
پیام را باز کردم و خواندم.
باورم نشد.
دوباره خواندم.
باز هم باورم نشد!
آخر مگر میشد؟ بعد از این همه سال ثبتنام در قرعهکشی ایرانخودرو و سایپا، حالا اسم من درآمده بود؟ منی که دیگر تقریباً به این نتیجه رسیده بودم که اسمم در این قرعهکشیها فقط برای پُر کردن فهرست شرکتکنندههاست!
پیام را برای خواهرانم فرستادم تا ببینم آنها چه میگویند. آنها تأیید کردند که خبر واقعی است. اینجا بود که شکم کمکم به یقین تبدیل شد. بالاخره باور کردم که بله، ظاهراً این بار بخت با ما یار شده است.
راستش را بخواهید، هم خوشحال بودم و هم هنوز ته دلم شک داشتم. نه اینکه از برندهشدن ناراحت باشم؛ اتفاقاً خیلی هم خوشحال بودم. اما وقتی آدم سالها به چیزی امید میبندد و هر بار ناامید میشود، دیگر حتی موقع رسیدن به آرزویش هم کمی دستبهعصا راه میرود!
با خودم گفتم ببین کارمان به کجا رسیده که پیامک برندهشدن در قرعهکشی خودرو را اول با پیامک کلاهبرداری اشتباه میگیریم! یعنی اگر قرار بود خبر بدی باشد، شاید همان بار اول باورش میکردم؛ اما خبر خوب؟ نه آقا، باید چند بار بخوانیم، برای خواهرانمان بفرستیم و تأییدیه بگیریم تا مطمئن شویم کاسهای زیر نیمکاسه نیست!
حالا که کمی از هیجان اولیهام گذشته، میبینم ماجرای این پیامک فقط ماجرای برندهشدن من نیست. خودش یک داستان است؛ داستان زندگی در روزگاری که خرید یک ماشین معمولی هم برای خیلیها به آرزویی دورودراز تبدیل شده است.
با خودم فکر میکنم مگر ماشین قرار است چه باشد؟ وسیلهای برای رفتوآمد، برای اینکه آدم راحتتر به کار و زندگیاش برسد. اما اینجا گاهی خرید یک ماشین چنان ماجرایی پیدا میکند که آدم باید سالها کار کند، پول جمع کند، از خیلی چیزها بگذرد و تازه آخر سر هم حسابوکتاب کند که آیا از پس خریدش برمیآید یا نه.
قیمت ماشین یک طرف، درآمد ما هم طرف دیگر. قیمتها انگار عجله دارند خودشان را به آسمان برسانند، اما درآمد آدم همان پایینها مانده و هرچه میدود، کمتر به آنها میرسد!
گاهی به کشورهای همسایه فکر میکنم. میدانم وضع اقتصادی همه کشورها مثل هم نیست و نمیشود همه را با یک چوب راند؛ اما در بعضی از آنها، کسی که درآمد ثابتی دارد، شاید بتواند با چند ماه پسانداز به فکر خرید یک ماشین اقتصادی بیفتد. اینجا اما گاهی باید چندین سال کار کنی و پول کنار بگذاری تا شاید بتوانی صاحب همان ماشین شوی.
تازه ماجرا به همینجا هم ختم نمیشود. باید ثبتنام کنی، منتظر قرعهکشی بمانی، امیدوار باشی اسمت دربیاید و بعد که درآمد، تازه بنشینی حساب کنی ببینی پولش را داری یا نه! یعنی ممکن است در قرعهکشی برنده شوی، اما هنوز تا صاحب ماشینشدن فاصله داشته باشی.
آدم نمیداند به این وضعیت بخندد یا از آن حرص بخورد!
گاهی با خودم میگویم در بعضی کشورها مردم میپرسند چه ماشینی بخریم؛ ما هنوز باید حساب کنیم چند سال دیگر باید کار کنیم تا اصلاً بتوانیم ماشین بخریم! آنجا ماشین وسیلهای برای راحتتر زندگیکردن است، اینجا گاهی خودش به یکی از هدفهای بزرگ زندگی تبدیل میشود.
البته من که فعلاً برنده شدهام و جای خوشحالی دارد. بعد از این همه سال، بالاخره یک بار هم قرعه به نام ما افتاده است. مگر میشود خوشحال نباشم؟ اما نمیتوانم جلوی فکرهای دیگرم را هم بگیرم.
مثلاً با خودم فکر میکنم اگر خرید یک ماشین معمولی اینقدر سخت نبود، آیا اصلاً برندهشدن در قرعهکشی خودرو چنین هیجانی داشت؟ آیا پیامک را چند بار میخواندم؟ آیا آن را برای خواهرانم میفرستادم تا تأیید کنند واقعی است؟ یا شاید فقط لبخندی میزدم، کلید ماشین را میگرفتم و به زندگیام ادامه میدادم؟
شاید هم آنقدر خوشحال نمیشدم؛ نه اینکه ماشین بیارزش باشد، بلکه چون برای رسیدن به یک خواسته معمولی، این همه انتظار نکشیده بودم.

آخرین نظرات: