گزارش نیک گزارش۱۱|طنز تلخ اجتماعی | یادداشتی درباره خشم، غرور و حماقت‌های روزمره

گرگی؛ سگی که ساکت ماند و انسان‌هایی که آرام نگرفتند!

 ✍️ نگین دهخدا ۲۹/ ۰۷ / ۱۴۰۵

شب بیست‌ونهم مهرماه یکهزار و چهارصد و پنج. مشغول تدوین پادکست تحلیل سوگ سیاوش بودم که ناگهان صدای دادوبیداد از کوچه بلند شد؛ چنان پرشور و حماسی که گویی قرار بود سوگ سیاوش این بار نه در شاهنامه، بلکه درست روبه‌روی خانه ما به اجرا درآید!

مثل همیشه، کنجکاوی بر تمرکزم غلبه کرد و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.

چند نفر چوب به دست، جلوی خانه همسایه روبه‌رویی ایستاده بودند؛ دست‌به‌یقه شده و مشغول نثار فحش و ناسزا به یکدیگر بودند. ظاهراً جلسه‌ای اضطراری برای حل مشکلات جهان تشکیل شده بود؛ فقط با این تفاوت که دستور جلسه، به‌جای گفت‌وگو، حذف کامل شجره‌نامه طرف مقابل بود!

اما عامل اصلی این ماجرا چه کسی بود؟

گرگی!

سگ همسایه که طبق معمول، قلاده‌اش را باز کرده بودند و آزادانه در کوچه جولان می‌داد.

این بار گرگی یکی از رهگذران را هدف گرفته بود و با سرعت به دنبالش می‌دوید. مرد جوان از ترس فرار می‌کرد و گرگی هم با جدیت تمام تعقیبش می‌کرد؛ یکی برای نجات جانش می‌دوید و دیگری، احتمالاً برای تفریح!

سرانجام مرد جوان برگشت و به صاحب سگ اعتراض کرد که حیوانش را کنترل کند.

اما ظاهراً در فرهنگ لغت بعضی آدم‌ها، «تذکر» مترادف «اعلام جنگ» است!

صاحب گرگی به‌جای مهار سگش، به خودش برخورد و بساط دادوبیداد را راه انداخت. همسایه‌ها هم یکی‌یکی از خانه بیرون ریختند؛ بعضی برای میانجیگری، بعضی برای تماشا و احتمالاً بعضی هم برای اینکه از قسمت هیجان‌انگیز ماجرا عقب نمانند!

از آنجا که تعدادی از همسایه‌ها طرفدار صاحب گرگی بودند، وارد میدان شدند تا آتش دعوا را خاموش کنند.

اما چه خاموش کردنی!

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره کُری‌خواندن‌ها، فحش‌ها و تهدیدها شروع شد. یک طرف چیزی می‌گفت، طرف دیگر جوابی می‌داد و همسایه‌ها دوباره میانجی می‌شدند.

صاحب گرگی هم ظاهراً قصد نداشت میدان را ترک کند. هر بار که او را به داخل خانه هدایت می‌کردند، دوباره بیرون می‌آمد، جمله‌ای می‌گفت و آتش دعوا را از نو شعله‌ور می‌کرد.

این نخستین بار هم نبود. پیش از این هم به‌خاطر رفتار گرگی با یکی دو رهگذر درگیر شده بود و هر بار، با وساطت همسایه‌ها، ماجرا ختم به خیر شده بود؛ البته به خیر شدن در اینجا یعنی دعوا موقتاً تمام شود، نه اینکه کسی واقعاً مسئله را حل کرده باشد!

خلاصه، با هزار ترفند، سرانجام موفق شدیم جناب همسایه را به داخل خانه هدایت کنیم.

اما در تمام این مدت، یک نفر با آرامش تمام شاهد ماجرا بود:

خود گرگی!

همان سگی که همه‌چیز از رفتار او شروع شده بود، گوشه‌ای ایستاده بود و به هیاهوی انسان‌ها نگاه می‌کرد؛ نه پارس می‌کرد، نه می‌دوید و نه کوچک‌ترین تلاشی برای شرکت در این جشنواره باشکوه ناسزا و خودنمایی داشت!

انگار نه انگار که علت اصلی این همه آشوب، خودش بوده است.

و درست همان‌جا، پرسشی عجیب ذهنم را درگیر کرد:

🤔واقعاً در ذهن گرگی چه می‌گذشت؟

آیا با خودش فکر می‌کرد:

«من فقط چند دقیقه دنبال یک آدم دویدم؛ نه خانه‌ای خراب کردم، نه کسی را به باد فحش گرفتم و نه برای اثبات حقانیتم صدایم را تا چند خیابان آن‌طرف‌تر بالا بردم!

آن‌وقت این‌ها چنان به جان هم افتاده‌اند که انگار سرنوشت جهان به همین کوچه و همین دعوا وابسته است!

جالب‌تر اینکه من حالا ساکت ایستاده‌ام، اما این‌ها هنوز دارند برای اثبات حقانیتشان به هم ناسزا می‌گویند.

عجب موجودات عجیبی هستند این آدم‌ها؛ برای فرار از یک سگ می‌دوند، اما برای فرار از خشم خودشان حتی یک قدم هم برنمی‌دارند!»

البته اینها همه خیال‌پردازی من بود. چه‌بسا گرگی اصلاً به چیزی فکر نمی‌کرد و فقط منتظر اتفاق بعدی بود. اما سکوتش در برابر آن همه هیاهوی انسانی، معنای عجیبی پیدا کرده بود.

امشب که مشغول تدوین پادکستی درباره سوگ سیاوش بودم؛ داستانی که در آن غرور، کینه و تصمیم‌های برخاسته از هیجان، سرنوشت آدم‌ها را تغییر می‌دهند و

بیرون از پنجره، اما نسخه‌ای کوچک و روزمره از همان تراژدی در جریان بود؛ بی‌آنکه پهلوانی در کار باشد، بی‌آنکه پادشاهی حضور داشته باشد و بی‌آنکه کسی شمشیری از نیام بیرون بکشد.

فقط یک کوچه بود، چند همسایه، یک سگ و چند انسان که نمی‌توانستند خشمشان را مهار کنند.

شاید تراژدی انسان همیشه با مرگ و خون آغاز نشود؛ گاهی از جایی شروع می‌شود که آدمی نمی‌تواند چند ثانیه سکوت کند، اشتباهش را بپذیرد یا پیش از آنکه زبانش را به کار بیندازد، لحظه‌ای به خودش فرصت فکر کردن بدهد.

از منظر روان‌شناختی؛ وقتی خشم، عقل را به مرخصی می‌فرستد ؛ دیگر ماجرا فقط درباره یک سگ و یک رهگذر نیست؛ درباره زنجیره‌ای از واکنش‌های هیجانی‌ای است که یک مسئله ساده را به بحرانی جمعی تبدیل کرد.

مرد جوان احتمالاً از ترس و احساس ناامنی اعتراض کرد. صاحب سگ ممکن بود اعتراض را توهین به خود تلقی کرده باشد. از آن لحظه به بعد، مسئله اصلی دیگر کنترل سگ نبود؛ مسئله این بود که چه کسی باید کوتاه بیاید و چه کسی باید پیروز شود!

وقتی غرور وارد میدان می‌شود، گاهی حل مسئله به حاشیه می‌رود و اثبات حقانیت، به مهم‌ترین هدف تبدیل می‌شود.
<span;>آدم‌ها به‌جای شنیدن حرف یکدیگر، دنبال پاسخی می‌گردند که طرف مقابل را ساکت کند. هر جمله، پاسخی می‌طلبد و هر پاسخ، آتش خشم را شعله‌ورتر می‌کند.

حضور تماشاگران هم گاهی شرایط را دشوارتر می‌کند؛ چون عقب‌نشینی در برابر جمع، برای بعضی‌ها به معنای شکست است. در نتیجه، فرد حتی زمانی که ادامه دعوا هیچ فایده‌ای ندارد، باز هم به آن ادامه می‌دهد؛ فقط برای اینکه مبادا دیگران او را بازنده ببینند.

این همان چرخه‌ای است که در آن، آدم‌ها به نام دفاع از شخصیت خود، آرامششان را قربانی می‌کنند؛ به نام اثبات حق، قدرت شنیدن را از دست می‌دهند و به نام پیروزی، کاری می‌کنند که همه بازنده شوند.

البته عصبانی شدن، واکنشی انسانی است و از یک اتفاق نمی‌توان درباره شخصیت افراد قضاوت قطعی کرد. مسئله اصلی این نیست که هرگز خشمگین نشویم؛ مسئله این است که با خشم خود چه می‌کنیم.

بلوغ روانی یعنی بتوانیم عصبانی شویم، اما اجازه ندهیم خشم به‌جای ما تصمیم بگیرد.

و شاید طنز تلخ ماجرای گرگی همین باشد:
او دست‌کم آن شب، نه نیازی داشت حقانیتش را ثابت کند، نه لازم بود آخرین کلمه را بگوید و نه برای پیروز شدن در دعوا کسی را به چالش بکشد.
او فقط ساکت ایستاده بود و انسان‌ها، در هیاهوی اثبات عقلانیت خود، فراموش کرده بودند که گاهی نخستین نشانه خرد، دانستن زمان سکوت و عقب‌نشینی است.
آن شب گرگی در کوچه بود؛ اما چیزی که واقعاً از کنترل خارج شده بود، نه سگ، بلکه خشم انسان‌ها بود.
و چه طنز تلخی است که گاهی برای مهار یک سگ، چند نفر لازم است؛ اما برای مهار خشم یک انسان، ممکن است یک محله هم کافی نباشد!

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط