داستانک ۷۵

داستانک ۷۵

- یه‌بار جسی ملخک دوبارجسی ملخک آخر به چنگی ملخک . آخر گیر افتاد. راه فراری نداره . شکمش جونشو گرفت. پسرک روی بلندترین شاخه درخت کهن خانهٔ قدیمی نشسته بود. همانطور پاهایش را به پایین آویخته بود تکان می‌داد، گفت : «چرا این حرفو میزنی؟ کار بدی نکردم.» طوطی سرش را تکان داد و نگاه کج‌ومعوج‌اش را به پسرک دوخت و تکرار کرد: «یه‌بار جسی ملخک دوبار جسی ملخک آخر به چنگی ملخک.» پسرک طوطی را در آغوش گرفت و گفت: «حال هی اینو تکرار کن . دیروز خیلی گشنه‌ام بود. نه ننه‌ام خونه بود نه بابام. یواشکی سُریدم رفتم تو پَستو. از زیر تخت دیگ حلوا رو کشیدم بیرون و ریختم تو کاسه‌ای که برای تولدم گرفته بود بابام. کاسه‌ رو پُر کردم. کاسّه به دَس داشتم می‌رفتم تو اتاقم. یهو در خونه باز شد و آبجی کوچیکه پستونک به دست پرید تو حیاط . و رَف سمت حوض. دویدم از کنار حوض بیارومش اینور که دس کرد تو کاسهٔ حلوا با انگشتاش شرو کرد اونو هم زدن و مُش کرد تو دستش ، حلوا‌ها رو. سپس پسرک مشتش را پر کرد و جلو طوطی گرفت و گفت: اینجوری. بعدم حلوای تو دستش رو مثل توپ پرت کرد بالا ، اینجوری. با دهن پُر پریدم بالا حلوا رو بگیرم نیوفته رو زمین سُر خوردم ، کله‌پا شدم تو حوض . سرمو از آب دادم بیرون صداش زدم . کاسّه به دَس اومد بالای حوض وایستاد و نگام کرد. دست دراز کردم، از همو‌نجا، اشاره کرد به دیوارهٔ حوض وسط حیاط خانه‌شان: خواستم کاسّه رو ازش بگیرم که یهو کوچولو شد و رفت تو کاسه . از ترس چشامو بستم و باز کردم. که یکهو جای آبجی کوچیکه یکی دیگه رو دیدم یه آدم بلند‌قد . پسرک دستش را به سمت آسمان گرفت و ادامه داد: یه آدم بود به این هوا. بِش گفتم دَسَمو بگیر. خندید ازم . رَف کنار کاسه ‌وایستاد. دوباره صداش زدم. ولی اونم کوچولو شد و پرید تو کاسه‌َم . هر دوشون شرو کردن به رو پخش‌‌و‌پلای حلوای تو کاسه. از تو حوض اومدم بیرون. عصبانی بودم. بالای سر کاسّه واستادم . همین که گرفتمشون که از تو کاسه حلوا بیارمشون بیرون، دو‌تایی دستمو کشیدن و با سر رفتم تو کاسّهٔ حلوا. چشام از درد بستم. جرات وا‌کردنشون رو ندوشتم . صدای تو رو شنیدم . چشام وا شد. دیدم اینجا بالای درخت کنار تو هستم؛ حالام قایَم شدم تا ننه‌َم منو نزنه. باد شدیدی در میان‌ شاخه‌های درخت توت کهن‌سال خانه شروع کرد به وزدیدن . باد پیچید و پیچید و پیچید تا اینکه شاخه‌ها را به رقص در آورد. پسرک هر چه سعی کرد، نتوانست دستانش را بند شاخهٔ تنومند درخت بکند. باد پسرک را به طرف آسمان پرستاره برد. او را دور ماه چرخاند و چرخاند . طوطی چرخی دور خودش زد و سر برگرداند. و به آسمان نگاه کرد. پسرک را دید که دستانش را به سوی او دراز کرده و لب‌هایش تکان می‌خورد. نوک‌اش را در میان بال‌هایش کشید : دیدی آخرش گیر افتاد؟ دیدی آخرش گیر افتاد؟ شکمش جونشو به باد داد. شکمش جونش رو به باد داد. نگین دهخدا ۲۲/۰۲/ ۱۴۰۲ https://negindehkhoda.ir/?p=2358&preview=true

یه‌بار جسی ملخک دوبارجسی ملخک آخر به چنگی ملخک . آخر گیر افتاد. راه فراری نداره . شکمش جونشو گرفت. پچ‌پچ‌ها بیشتر و بیشتر شد. پسرک روی بلندترین شاخه درخت کهن خانهٔ قدیمی نشسته بود. همانطور که پاهایش را به پایین آویخته  بود و تکان می‌داد، گفت :

«چرا این حرفو میزنی؟  کار بدی نکردم.»

طوطی سرش را تکان داد  و نگاه کج‌ومعوج‌اش را به پسرک دوخت و تکرار کرد:

«یه‌بار جسی ملخک دوبار جسی ملخک آخر به چنگی ملخک.»

پسرک ، طوطی را در آغوش گرفت و گفت:  «حال هی اینو تکرار کن . دیروز خیلی گشنه‌ام بود. نه ننه‌ام خونه بود نه بابام. یواشکی سُریدم رفتم تو پَستو. از زیر تخت دیگ حلوا رو کشیدم بیرون و ریختم تو کاسه‌ای که برای تولدم گرفته بود بابام. کاسه‌ رو پُر کردم. کاسّه به دَس داشتم می‌رفتم تو اتاقم. یهو در خونه باز شد و آبجی کوچیکه پستونک به دست پرید تو حیاط . و رَف سمت حوض. دویدم از کنار حوض بیارومش اینور که دس کرد تو کاسهٔ حلوا با انگشتاش شرو کرد اونو هم زدن و مُش کرد تو دستش ، حلوا‌ها رو. سپس پسرک مشتش را پر کرد و جلو طوطی گرفت و گفت: اینجوری. بعدم حلوای تو دستش رو مثل توپ پرت کرد بالا ، اینجوری. با دهن پُر پریدم بالا حلوا رو بگیرم نیوفته رو زمین  سُر خوردم ، کله‌پا شدم تو حوض . سرمو از آب دادم بیرون صداش زدم . کاسّه به دَس اومد بالای حوض وایستاد و نگام کرد. دست دراز کردم، از همو‌نجا، اشاره کرد به دیوارهٔ حوض وسط حیاط خانه‌شان: خواستم کاسّه رو ازش بگیرم که  یهو کوچولو شد و رفت تو کاسه . از ترس چشامو بستم و باز کردم.  که یکهو جای آبجی کوچیکه یکی دیگه رو دیدم یه آدم بلند‌قد . پسرک  دستش را به سمت آسمان گرفت و ادامه داد: یه آدم  بود به این هوا. بِش  گفتم دَسَمو بگیر. خندید ازم . رَف کنار کاسه ‌وایستاد. دوباره صداش زدم. ولی اونم کوچولو شد و پرید تو کاسه‌َم . هر دوشون شرو کردن به رو پخش‌‌و‌پلای حلوای تو کاسه. از تو حوض اومدم بیرون. عصبانی بودم. بالای سر کاسّه واستادم . همین که گرفتمشون که از تو کاسه حلوا بیارمشون بیرون، دو‌تایی دستمو کشیدن و با سر رفتم تو کاسّهٔ حلوا. چشام از درد بستم. جرات وا‌کردنشون رو ندوشتم .  صدای تو رو شنیدم . چشام وا شد. دیدم اینجا بالای درخت کنار تو هستم؛ حالام قایَم شدم تا ننه‌َم منو نزنه. باد شدیدی در میان‌ شاخه‌های درخت توت کهن‌سال خانه شروع  به وزدیدن کرد. باد پیچید و پیچید و پیچید. شاخه‌ها را شدت به حرکت در آورد. پسرک هر چه سعی کرد، نتوانست دستانش را بند شاخهٔ تنومند درخت بکند. باد پسرک را به طرف آسمان پرستاره برد. او را دور ماه چرخاند و چرخاند . طوطی چرخی دور خودش زد. سر برگرداند. به آسمان نگاه کرد. پسرک را دید که دستانش را به سوی او دراز کرده و لب‌هایش تکان می‌خورد. نوک‌اش را در میان بال‌هایش کشید و تکرار کرد: «دیدی آخرش گیر افتاد؟ دیدی آخرش گیر افتاد؟ شکمش جونشو به باد داد. شکمش جونش رو به باد داد.»

نگین دهخدا

۲۲/۰۲/ ۱۴۰۲

https://negindehkhoda.ir/?p=2358&preview=true

 

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط