شب جادویی قلعۀ الموت


در یک شب مهتابی در قلعه‌ اسرارآمیز الموت ، سه دوست قدیمی به نام‌های دلبر، فِری و روح ،گرد هم آمدند. دلبر، با لباسی از جنس گل‌های رز، فِری، با بال‌هایش که در نور ماه می‌درخشید٫ و روح، با ظاهری شفاف و درخشان، در سالن بزرگ قلعه قدم می‌زدند.
دلبر که همیشه عاشق داستان‌های عاشقانه بود، با هیجان از کتاب جدیدی که خوانده بود برای دوستانش تعریف می‌کرد.
فِری روحیۀ ماجراجویی داشت، او از آخرین سفر هوایی‌اش که انجام داده بود ‌گفت،
روح با صدای آرام و دلنشینش شعری زیبا درباره زیبایی طبیعت سرود.
در همین حین، صدای ناقوس ساعت قدیمی قلعه و به طرز عجیبی به صدا در آمد. با هر نوایِ ناقوس، مشعل‌ها خاموش و روشن می‌شدند و دیوارها با نقاشی‌های عجیبی پوشیده می‌شدند.
دلبر، فری و روح با تعجب به اطراف نگاه می‌کردند.
ناگهان، در بزرگ و نقش‌دار بارعام باز شد و موجودی مرموز و افسانه‌ای وارد شد. او با کلاه مخروطی که به سر داشت و عصایی پیچ دار و گرده درگرهی در دست، با صدایی رسا و طنین دار به آن‌ها سلام کرد : « من توت عَنخَخ نگهبان این قلعه هستم ، و این مکان هر هزار سال یکبار به یک دنیای جادویی تبدیل می‌شود.»
دلبر، فِری و روح، با ترس و هیجان به حرف های او گوش می‌دادند. موجود افسانه‌ای توت عَنخَخ با کلام نافذش موفق شد آن‌ها را متقاعد و به دنیای جادویی ببرد. دلبر ، فِری و روح هیجان زده از کشف دنیای جدید استقبال کرده و همراه نگهبان قلعه، به سفر ماجراجویانه و مرموز قلعه رفتند. آن‌ها از تونل‌های تاریک عبور کرده، و از پل‌های معلق گذشتند و در باغ‌های جادویی قدم زدند. در طول این سفر، با موجودات جادویی عجیب و غریبی آشنا شدند. آن‌ها با اژدهایی دوست‌داشتنی بازی کردند، و با پری مهربانی که در حال ریسیدن نخ‌های زندگی بود، صحبت کردند و به جنگل جادویی سفر کردند.
با ضربه دهم ناقوس ساعت ، به اتاق بزرگی به نام بیستون رفتند، که در آن درخت سرو بزرگ و کهن‌سالی در آن قرار داشت. توت‌عَنخَخ گفت : «این درخت سرو، قلب قلعه است و آرزوهای هر کسی که به آن نزدیک شود را برآورده می‌کند.»
دلبر، جلو رفت و دستش را روی تنه تنومند درخت گذاشت و آرزو کرد همیشه بتواند با دوستانش باشد.
فِری ، آرزو کرد بتواند به دورترین نقاط جهان سفر کند و روح ، آرزو کرد که بتواند همیشه به دیگران کمک کند.
در همان لحظه، درخت شروع به درخشیدن کرد و نور سفیدی تمام اتاق را پر کرد.
دلبر، فری و روح، با چشمان بسته، آرزوهایشان را زمزمه کردند.
وقتی چشم‌هایشان را باز کردند، متوجه شدند که دوباره در همان سالن بزرگ قلعه هستند. اما این بار، احساس می‌کردند که چیزی تغییر کرده است. آن‌ها احساس خوشحالی و آرامش عمیقی می‌کردند.
آن‌ها فهمیدند که آن شب جادویی، یک هدیه ارزشمند از طرف جادوگر بزرگ سرزمین دوستی‌ها برای آن‌ها بوده است. آن‌ها یاد گرفتند اهمیت دوستی، کمک به دیگران و ماجراجویی را درک کنند.
از آن شب به بعد، دلبر، فری و روح، هر سال در همان شب به الموت می‌آمدند و از خاطرات شیرین آن شب جادویی لذت می‌بردند.
نگین دهخدا
۱۴۰۲ / ۰۴/ ۰۵

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط