بخش سوم داستان اسطوره زایش رومان و گُم‌بهداد( پسران خون کوروش)

IMG_1694 IMG_1694

هشدار شاگرد ، غفلت استاد (فلش‌بک):

در اردی‌بهشت ‌ماه ٣۶٠ پیش از میلاد، آذرمغان بر فرازباروهایشوش ایستاده بود و به اردوگاه ِ سپاهیانش که در دشت پایین‌دست گسترده شده بودند ، می‌نگریست. شعله‌های آتش، چون ستارگانی پراکنده بر زمین می‌درخشیدند . نسیم ملایم و خنک بهاری می‌وزید و ردای سیاه او را به آرامی به رقص در آورده بود. در نور مهتاب، نقش ققنوس طلایی روی شانه‌‌هایش می‌درخشید و‌ از دور به چشم می‌آمد ؛ و او را به یاد ققنوسی دیگر می‌انداخت؛ ققنوسِ عمر خودش ؛ که بارها از خاکستر برخاسته بود. ذهنش بی‌اختیار، به دورانی پر کشید که این ردا هنوز بر دوشش نبود، روزگاری که او تنها شاگرد جوان و کنجکاو دربار باشکوه جمشید ، شاهِ فرهمندِ پیشدادی بود. او با ذهنی تشنهٔ دانش در محضر استادش بود وراز و رمز علوم غریبه و فرمانروایی را می‌آموخت. در آن روزها، آذرمَغان ، شاهد ساخت کاخ‌های باشکوه، و برقراری عدالت، و رفاهی بود که شاهِ جهان ، برای مردمانش به ارمغان آورده بود. اما در میان این شکوه و عدالت ، سایه‌ای نهفته بود که توسط جمشید به‌درستی درک نشده بود و آن : «سایه‌ی غرور و خودبینی » بود .
جمشید، آن فرمانروای قدرتمند، هر روز بیشتر و بیشتر در نحسی قدرتِ غرور و خود بینی خود گرفتار می‌شد و از مردمانش فاصله می‌گرفت.

مُغ جوان ، او با تیزبینی شاگردی که دل در گرو خدمت به مردم داشت، متوجهٔ این بذرهای خطرناک؛ که در وجود استادش ریشه می‌دواندند وسایه‌هایش در دربار جولان می‌‌دادند ، شده بود . بارها و بارها به استادش هشدار داد بود و نگران بود که این بذرهایِ خطرناکِ غرور و خودبینی، سرانجام سرنوشت فاجعه‌آمیزی رقم خواهد زد.

اما ؛استاد ، شاگرد جوانش را متهم به ساده‌لوحی می‌کرد. آذرمٓغان در خلوت خود و دور از چشم جمشید به تحقیق دربارۀ کیمیاگری و رازهای طبیعت مشغول بود. او در پی کشف رازی پنهان بود «داروی زندگی جاویدان» ، نه برای جاودانگی خود، بلکه از روی کنجکاوی و شاید برای خدمت به انسان‌ها.  او پس از سال‌ها آزمایش بر روی گیاهان کمیاب کوهستان و مطالعه نوشته‌هایی که استادش جمشید از  دیوان و غولان، درباره علم جادوگری یاد گرفته بود ؛ سرانجام به فرمولِ معجونی دست یافت که می‌توانست عمر را به طرز شگفت‌انگیزی طولانی کند و  این کشف بزرگ را، حتی از استادش، پنهان نگه داشت ؛ چون می‌دانست چنین قدرتی در دستان فردی که اسیر غرور شده، می‌تواند فاجعه بیافریند. آنچه آذرمغان از آن بیم داشت، به وقوع پیوست. او دیگر شاهِ مردمان نبود، بلکه خدای خودساخته‌ای شده بود که در طغیان بی‌مهار غرور و قدرت، فرمان جاودانگی می‌داد. در نبردی که سایه‌های شب بر آن فرمان می‌راندند، ارتش جمشید فروپاشید. شاه، مغرور و بی‌فرّ، تنها و بی‌پناه، در میان میدان واژگونی‌ها اسیر شد و ضحاک، به رسم اهریمنان، با اره‌ای نفرین‌شده، پیکر او را دو نیم کرد و فریاد شاه، تا سال‌ها در کوهساران پیچید. غرور جمشید باعث شد ، “ فرّه ایزدی “، این نیروی ملکوتی نگهدارندۀ پادشاهی، چون پرنده‌ای ترس‌خورده از جانش ، گریخته و دور شود .  در نبود آن، ضحاک ماردوش ـ دیوی از تخم تاریکی و آزمندی ـ از سرزمین‌های بیکانه و  فراتر از رودها سربرآورد. او زبانی زهرآگین و وعده‌های فریبنده، سپاه گرد آورد و بر پادشاهی جمشید و ایران تاخت.   در نبردی که سایه‌های شب بر آن فرمان می‌راندند، ارتش جمشید فروپاشید. شاه، مغرور و بی‌فرّ ، تنها و بی‌پناه، در میان میدانِ واژگونی‌ها اسیر شد و ضحاک، به رسم اهریمنان، با اره‌ای نفرین‌شده، پیکر او را دو نیم کرد. فریاد شاه، تا سال‌ها در کوهساران پیچید. با سقوط جمشید، آشوب و وحشت سراسر ایران را فرا گرفت. آذرمَغان، که از که تا واپسین لحظات در کنار شاه ایستاد و  از نزدیک شاهد مرگ شاه مقتول بود، آذرمغان از چنگال مرگ گریخت، اما نه با غرور، بلکه با زخمی در جان ، تحت تعقیب ضحاک زشت‌خو قرار گرفت . او چاره‌ای جز فرار نداشت  زیرا آخرین حامل دانش کهن بود . در حالی که سواران ضحاک به تعقیبش برخاسته بودند، راهی کوهستان ‌ صعب‌العبور دماوند کوه شد . شب‌ بی‌ماه، او را به غاری تاریک در دامنه دماوند کشاند؛ پناهگاه ایزدان و اسرار خاموش و  سر به مهر جمشید‌شاه . صدای پای تعقیب‌کنندگان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد .  آذرمَغان  ، با انتخابی دشوار روبرو بود. یا مرگ حتمی به دست ضحاک ، یا حفظ مشعل دانش و آیندۀ ایران .  او با قلبی آکنده از تردید و اندوه جام کوچک را سر کشید.  طعم تلخ و گس دارو در دهانش پیچید . حس کرد نیرویی ناشناخته در رگ‌هایش جاری می‌شود.

او از چنگال مرگ گریخت ؛ اما بهای سنگینی پرداخت ، و از آن شب، دیگر آن جوان شوریده‌دل نبود ،  بلکه ؛ حافظ دردهای قرون، و حامل نفرین جاودانگی ، و ناظر تکرار بی‌پایان چرخه‌های غرور، سقوط و برخاستن بود در واقع او  حامل  بار خاطرات دوران طلایی از دست رفته بود.

نگین دهخدا.                                       ۱۶/۰۳/۱۴۰۴

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط