دیروز تا دلبر رو دیدم مثه پسر بچههای تُخس پریدم جلوش و شروع کردم به خوندن دوبیتیای که از دیشب تو ذهنم میچرخید:
«تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی / من به تصدیق نظر محو تماشای توام».
خندید. دلم رفت برای دو تا چال روی لُپاش برای بار هزارم. گفتم:
«دلبر؟ »
-ها !
+ «میدونی آدما چجوری عاشق میشن؟»
-نه!
+عاشق شدن مثلِ گوش دادن به صدایِ پیانو تو یه کافهٔ شلوغه!
-خب!؟
+ اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمات رو ببندی.
چشاشو بست. از حرکتش خندیدم. دستاشو گرفتم. یهو لای چشاشو وا کرد. یه تای ابروشو داد بالا و اشاره زد به دستام . هول شدمو صدامو صاف کردم:
+ «باید از همهٔ صداها عبور کنی و نشنویشون، چون بقیهٔ صداها واست آزاردهنده میشه.»
-مثه صدای پچپچِ مردم؟، صدای خندههاشون؟ صدای بههَم خوردنِ فنجون چایشون؟ یا صدای باد؟…
+ «آره دلبرکم . تو ، واسم همون صدای قشنگی. و من به خاطرش هیچ صدایی رو نمیشنوم.»
نگام کرد و دوباره خندید و دلم ضعف رفت برای اون دوتا چاه زنخدان.
-مگه تو مجنونی؟
+آره
-ولی من لیلی نیستم.
+لیلی و دلبر فرق نداره . هر دوتاش یکیه.
-لیلی دل مجنون رو شکست.
+ اما مجنون نه عشقش از سکه افتاد. نه ازش دل برید و نه از یادش بُرد.
عصبی از روی نیمکت رنگ و رو رفتهٔ آسایشگاه بلند شد. رفت که بره. پشیمون شد. برگشت . نشست کنارم :
-ولی لیلی مُرد.
+آخر سر مجنون رسید به لیلی.
-چجوری؟
+سرگذاشت رو مزار لیلی مثه الان من که سر گذاشتم رو شونهات .چشماشو بست.
۲۷/ ۰۲/ ۱۴۰۲
نگین دهخدا
https://t.me/+Y3HkUrr-8HYxZDc0


آخرین نظرات: