داستانک ۸۱

دیروز تا دلبر رو دیدم مثه پسر بچه‌های تُخس پریدم جلوش و شروع کردم به خوندن دوبیتی‌ای که از دیشب تو ذهنم می‌چرخید:  

«تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی / من به تصدیق نظر محو تماشای توام».  

خندید. دلم رفت برای  دو تا چال روی لُپاش برای بار هزارم. گفتم: 

«دلبر؟ » 

-ها ! 

+ «می‌دونی آدما چجوری عاشق می‌شن؟» 

-نه! 

+عاشق شدن مثلِ گوش دادن به صدایِ پیانو تو یه کافهٔ شلوغه!  

-خب!؟ 

+ اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمات رو ببندی. 

چشاشو بست. از حرکتش خندیدم. دستاشو گرفتم. یهو لای چشاشو وا کرد.  یه تای ابروشو داد بالا و اشاره زد به دستام . هول شدمو صدامو صاف کردم: 

+ «باید از همهٔ صداها عبور کنی و نشنویشون، چون بقیهٔ صداها واست آزاردهنده می‌شه.»  

-مثه صدای پچ‌پچِ مردم؟، صدای خنده‌هاشون؟ صدای به‌هَم خوردنِ فنجون چایشون؟ یا صدای باد؟…  

+ «آره دلبرکم . تو ، واسم همون صدای قشنگی. و من به خاطرش هیچ صدایی رو نمی‌شنوم.» 

نگام کرد و دوباره خندید و دلم ضعف رفت برای اون دوتا چاه زنخدان.  

-مگه تو مجنونی؟ 

+آره 

-ولی من لیلی نیستم.  

+لیلی و دلبر فرق نداره . هر دوتاش یکیه. 

-لیلی دل مجنون رو شکست. 

+ اما مجنون نه عشقش از سکه افتاد. نه ازش دل برید و نه از یادش بُرد. 

عصبی از روی نیمکت رنگ و رو رفتهٔ آسایشگاه بلند شد. رفت که بره. پشیمون شد. برگشت . نشست کنارم : 

-ولی لیلی مُرد. 

+آخر سر مجنون رسید به لیلی. 

-چجوری؟

+سرگذاشت رو مزار لیلی مثه الان من که سر گذاشتم رو شونه‌ات .چشماشو بست.

۲۷/ ۰۲/ ۱۴۰۲ 

نگین دهخدا

https://t.me/+Y3HkUrr-8HYxZDc0

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط