داستان اسطوره زایش رومان و گُم‌بهداد( پسران خون کوروش) بخش دوم :

IMG_1541

بخش دوم :«قیام و رهبری موقت آذرَمغان و پژواک گذشته » : 

یکم : شورش در پارس ، ردای مسئولیت

در سال‌های تاریک، پس از حملهٔ اسکندر، زمانی که فرهنگ ایرانی زیر بار یونانی‌زدایی له می‌شد، ” گئوبروه ” از نجیب‌زادگان هخامنشی، بهامید نجات کودکان درون صندوق با مغ افسانه‌ای که گفته می‌شد از رازهای کهن ایران آگاه است، به آتشکدۀ  ” آذرجو “رفت. ” آذرمَغان” ، پس ازنجات کودکان و نامگذاری آنها ، گئوبروه را راهی شوش کرد و پس از آن خودش همراه دو کودک شد. بیست سال بعد، آخرین بازماندهٔ جادوگرانِمُغ، به شوش سفر کرد و فلسفۀ زرتشت و راه و رسم کوروش، امپراتور ایران زمین ، و راز و رمز هنرباستانی ایران –علم  جادو– را  به ”رومان “و ” گُمِبهداد” آموخت . او با کمک گئِوبروه، پسران را آماده کرد تا قیامی سراسری بیافرینند . رومان و گُمِبهداد، مسلح به نیزه داریوش و کمانآریوبرزن، پس از دریافت رهنمودهای اولیه از آذرمَغان، راهی سفری پر مخاطره به چهارگوشه ایران شدند.  آن‌ها هدفشان تنها گردآوری نیرونیست، بلکه بیدار کردن جان‌های خفته و  یافتن جنگاورانی است که هنوز شراره «فروهر» در وجودشان سوسو می‌زند. با رفتن پسران کوروش سکوت سنگینی بر شوش، این مرکز فرماندهی و پایتخت موقت، سایه افکنده و خلائی احساس می‌شد ، در این میانخائنان بازمانده دربار اردشیر سوم از  راز رومان و گُمْ‌بهداد آگاه شده و به جوش و خروش افتاد‌ه‌ بودند. شعله‌های امیدی که به تازگی روشن شده‌در خطر خاموشی قرار داشت . خبر به گوش آذرمَغان مُغ سالخورده و مرموز شاگرد جمشید و آخرین بازماندهٔ مُغانِ «سپنتوداته»در دربارهکوروش که سالیان دراز عمرش را صرف مطالعه کتب باستانی و رصد ستارگان کرده برای حفظ قیام در دوران کنونی بیدار شده ، رسید . اکنون درنبود رومان و گُمِبهداد، خلاء نبود وارثان را بیش از هرکس دیگری حس می‌کرد. او که طعم تلخ شکست جمشید و پیش‌بینی فاجعه‌بار مرگکوروش را چشیده بود، می‌دانست که شعله لرزان قیام، بدون رهبری، به‌سرعت رو به خاموشی خواهد رفت. شک و ترید ، این همزاد دیرینه‌اش دوباره در دل او جوانه زده بود، اما ضرورت لحظه، سنگین‌تر از هر دودلی بود. او به اعماق پناهگاه زیرزمینی‌اش در البرزکوه رفت . جایی کهبوی کندر و کتاب‌های کهنه در هم آمیخته.  آذرمغان به سراغ صندوق چوبی رفت، غبار قرن‌ها بر آن نشسته بود. با دست‌های لرزان، قفل آن راگشود. درون صندوق، در میان پارچه‌ای از حریر تیره ردایی آرمیده که سالیان متمادی نور آفتاب را به خود ندیده: «ردای معروف سیاه آذرمَغان.» پارچه آن از پشمی کمیاب و سیاه‌رنگ است، اما آنچه ردا را متمایز می‌کرد، نقش‌های طلایی‌ای آن است که با ظرافت تمام بر سینه، شانه ودامنش دوخته شده. صورتک‌هایی از شیردال، نماد حکمت و محافظت؛شهباز تیزپرواز، نماد بینش و پیام‌آوری و ققنوس آتشین‌بال، نمادجاودانگی و تولد دوباره پس از هر نابودی. هر یک از این نقوش، داستانی از اعماق تاریخ و فلسفه وجودی ایران‌زمین را در خود نهفته داشت. آذرمغان ردا را بر دوش افکند. سنگینی ردا و خاطراتی که با آن گره خورده بود، برای لحظه‌ای او را به گذشته برد؛ اما زمان درنگ نبود. با قامتیاستوارتر از همیشه، از پناهگاهش خارج شد و به جمع سران قبایل پارس و ماد پیوست که با نگرانی به انتظار او در میدان مرکزی شوش گرد همآمده بودند. حضور آذرمغان با آن ردای پرنقش و نگار، سکوتی توأم با احترام و شگفتی را در میان جمع حاکم کرد. چشمان نافذش، که گوییقرن‌ها نظاره‌گر تاریخ بودند، بر تک‌تک چهره‌ها نشست. سپس با صدایی که طنین خاصی از اقتدار و دانش کهن داشت، لب به سخن گشود: «ایبزرگان پارس و ماد! پسران کوروش راهی سفری خطیر شده‌اند تا نور امید را به دورترین نقاط این سرزمین برسانند. اما ؛ تا بازگشتشان، اینآتش نباید خاموش شود. دشمن در کمین است . هرگونه تفرقه و سستی، بهای سنگینی خواهد داشت. این اتحاد وظیفه و هدفی بر دوش تک تکما و هر ایرانی آزاده‌‌ می‌گذارد. ما با حفاظت از دستاوردهای اولیه این قیام و ایجاد یک جبهه متحد در برابر نیروهای تاریکی و سربازان اسکندر ،روشنایی و نور را بهسرزمینمان باز می‌گردانیم.» 

واژه‌ها، همچون بذری بارور در دل‌های آمادۀ سران قبایل نشست. بدین ترتیب، سپاهی ازدلاوران برگزیده، و جنگاوران کارآزموده پارسی و سواران چابکِ مادی، تحت فرماندهی موقت آذرمَغان تشکل شد. 

https://www.instagram.com/azhanse_vazheha

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط