داستانک ٨٣

«عهد با جهنم»

در آن شب تابستانی که سیاهی تب‌‌دارش عمق آسمان غبارآلود را دربرگرفته بود. جلوی آینۀ زنگار بسته ایستاد. چشمان خیس از اشکش را پاک کرد. با خود عهد بست همین امشب این بازی کثیف را به پایان برساند. هنوز سر‌شب بود. آنکه باید می‌‌آمد آمده بود، و آرام روی مبل بزرگ کهنه و زهواردر رفتۀ انتهای تالار پذیرایی عمارت قدیمی جای گرفته بود. سکوت عمارت با صدای دنس‌ مای لاو کُهِن که از صفحۀ گرامافون در حال پخش بود، شکسته شد. روبرویش ایستاد. گرمای سوزان شومینه در این شب ملتهب، دیوانگی به نظر می‌رسید؛ اما طبع میهمان ایجاب می‌کرد شومینه روشن باشد. به چشمانش خیره شد.  

-آماده‌ای 

هرچند که ترس وجودش را دربر گرفته بود؛ اما تمام جرأتش را در صدایش ریخت: 

+ بله. 

دستانش را در دستان ملتهب و سوزان میهمان قرار داد و چشمانش را بست. 

٠٧/٠۴/١۴٠٢ 

نگین‌ دهخدا

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط