مأموریت ویرایش؛ از سازمان تا منزل مسکونی!
نویسنده : نگین دهخدا ۲۷/ ۰۷ / ۱۴۰۵
چند روزی بود که چشمانتظار تماس بودند؛ یا بهتر بگویم، من چشمانتظار بودم تا بالاخره برای ویراستاری به یک سازمان دعوت شوم. در این چند روز، ذهن خیالپردازم هم بیکار ننشسته بود.
با خودم فکر میکردم لابد قرار است وارد یک نهاد دولتی شوم، پشت میزی بنشینم، پروندهای مقابلم بگذارند و با جدیت تمام، به جنگ ویرگولهای سرکش و جملههای بیسر و ته بروم. خلاصه، در ذهنم برای خودم بروبیایی راه انداخته بودم که بیا و ببین!
بالاخره شب تماس گرفتند و گفتند: «فردا صبح تشریف بیاورید. آدرس را برایتان پیامک میکنیم.»
دو دقیقه بعد، پیامک رسید. با اشتیاق بازش کردم و چشمم به آدرس افتاد. همانجا بود که تمام ساختمان باشکوهی که در ذهنم بنا کرده بودم، با همه طبقات و راهروهایش، یکباره فروریخت.
نه از آن سازمان خبری بود و نه از آن میز و صندلیهای خیالی؛ اما از آنجا که قول داده بودم بروم، تصمیم گرفتم دستکم به احترام قولم، خودم را به مقصد برسانم. بالاخره آدم باید گاهی هم از نزدیک ببیند که قرار است کدامیک از تصوراتش را به خاک بسپارد!
از ساعت چهار بامداد، مغزم آژیر آمادهباش را روشن کرده بود. انگار قرار بود به مأموریتی فوقسری بروم؛ مأموریتی که تنها سلاحم در آن، دانش ویراستاری و چند سال تجربه بود. ساعت هشتونیم، با بیمیلی از رختخواب دل کندم، دست و صورتم را شستم و با ذهنی آشفته آماده شدم.
اسنپ گرفتم و پیش از حرکت، آدرس را یک بار دیگر برای راننده خواندم. راننده راه افتاد و من هم در طول مسیر، هزار جور فکر و خیال از سر گذراندم. پانزده دقیقه بعد به مقصد رسیدیم؛ محلهای در جنوب شهر.
با خودم گفتم: «خب، شاید ساختمان سازمان در همین حوالی باشد. مگر اعتبار یک مجموعه به آدرسش است؟»
این جمله را بیشتر برای آرام کردن خودم گفتم تا قانع شدنم!
بالاخره دل را به دریا زدم و از اسنپ پیاده شدم. با خانمی که شب قبل تلفنی صحبت کرده بودم تماس گرفتم. بعد از چند بار بالا و پایین کردن کوچهها و خیابانها، سرانجام آدرس را پیدا کردم.
اما آنچه دیدم، آخرین میخ را بر تابوت تصوراتم کوبید: منزل مسکونی بود!
خانم مرا به داخل دعوت کرد و من که تا آن لحظه هنوز تهماندهای از امید به دیدن یک فضای اداری در دلم داشتم، با ورود به خانه، متوجه شدم ماجرا از آنچه تصور میکردم، جالبتر است. خانوادهای هم در همان خانه زندگی میکردند. ظاهراً قرار بود در دل یک زندگی خانوادگی، سرنوشت ادبیات و ویرایش هم تعیین تکلیف شود!
مؤسسهای که چند سال پیش منحل شده بود و حالا دوباره فعالیتش را از سر گرفته بود، در همین خانه مستقر بود. البته از ظاهر ماجرا نمیشد فهمید اینجا محل فعالیت یک مؤسسه است یا خانهای که در ساعات اداری، هویت شغلی تازهای پیدا میکند.
همانجا دو نکته را بهعنوان درسهای این مأموریت در ذهنم ثبت کردم:
اشتباه اول:
پیش از حرکت، آدرس و موقعیت مکانی را دقیق بررسی نکرده بودم.
اشتباه دوم:
هنوز به این اصل ساده اما مهم نرسیده بودم که هر کسی عنوانی پرطمطراق را به ابتدای اسمش اضافه کند، لزوماً صاحب اعتبار، صداقت یا صلاحیت حرفهای نیست. گاهی فاصله میان عنوانی که افراد برای خودشان انتخاب میکنند و واقعیتی که با آن روبهرو میشوی، از فاصله خانه تا یک سازمان واقعی بیشتر است!
بگذریم.
پس از تعارفات معمول و آنچه میتوان «تعارف تکهپارهکردن» نامید، دو خانم جوان از من استقبال کردند. خودم را معرفی کردم، از سابقه کاریام گفتم و توضیح دادم که بهعنوان ویراستار، دستمزدم براساس حجم کار و تعداد کلمات یا جملاتی که ویرایش میکنم محاسبه میشود. به هر حال، ویرایش هم شغل است؛ تخصص میخواهد، تجربه میخواهد و از همه مهمتر، وقت و انرژی میبرد. قرار نیست کلمات خودشان صف بکشند، غلطهایشان را اعتراف کنند و با احترام از متن خارج شوند!
دو خانم جوان با دقت به صحبتهایم گوش دادند و بعد، خیلی ساده و بیمقدمه گفتند:
«ما دنبال تایپیست برای پروژه هستیم.»
چند ثانیه طول کشید تا جمله را در ذهنم هضم کنم.
تایپیست؟
من برای ویراستاری دعوت شده بودم؛ با من درباره همکاری در یک سازمان و امور بانوان صحبت شده بود، آنوقت حالا معلوم میشد که قرار است برای تایپ پروژه نیرو پیدا کنند!
راستش، خیلی به من برخورد. نه از این جهت که تایپ را کاری بیارزش بدانم؛ اصلاً چنین نیست. تایپ هم کار خودش را دارد و هر کاری ارزش و جایگاه خاص خودش را. مسئله این بود که من برای کاری دعوت شده بودم که ظاهراً از ابتدا قرار نبود انجامش بدهم. تفاوت میان ویراستار و تایپیست، تفاوت میان دو تخصص است؛ درست مثل تفاوت میان کسی که متن را مینویسد و کسی که آن را از نظر زبانی و ساختاری اصلاح میکند. هر دو لازماند، اما یکی را نمیتوان بهجای دیگری قالب کرد و انتظار داشت همهچیز بهخوبی پیش برود.
به آن دو خانم گفتم که به من گفته شده بود قرار است در بخش امور بانوان یک سازمان مشغول به کار شوم و پروژه نیز مربوط به همان مجموعه است. توضیح دادم که خودم نویسندهام و حالا در موقعیتی قرار گرفتهام که برای ویراستاری دعوت شدهام، اما با پیشنهاد تایپ مواجه شدهام.
در پایان، برای اینکه دستکم این دیدار بیحاصل نماند، گفتم اگر روزی دانشآموز یا دانشجویی را بشناسم که به درآمدی موقت نیاز داشته باشد، حتماً به شما معرفی میکنم.
با خودم فکر کردم شاید این تنها بخش مفید مأموریت امروز باشد: من به دنبال کار تخصصی خودم آمده بودم، اما احتمالاً قرار بود در نقش واسطه استخدام هم به فعالیتهایم اضافه کنم!پایان مأموریت؛ وقتی عنوانها استخدام میکنند، نه تخصصها!
از آن خانه بیرون آمدم، در حالی که نه قراردادی بسته شده بود، نه صحبتی از ویراستاری به میان آمده بود و نه حتی یک جمله برای ویرایش به من سپرده بودند. تنها چیزی که نصیبم شد، تجربهای تازه بود و یادآوری این حقیقت که گاهی برای رسیدن به یک فرصت شغلی، باید از چند لایه عنوان و وعده عبور کنی تا سرانجام بفهمی اصل ماجرا چیز دیگری بوده است.
آن روز فهمیدم که در بعضی جاها، ظاهراً عنوانها پیش از آدمها استخدام میشوند؛ سازمانها پیش از آنکه وجود خارجی پیدا کنند، در مکالمات تلفنی شکل میگیرند و فرصتهای شغلی پیش از آنکه تعریف روشنی داشته باشند، متقاضیانشان را به سفرهای اکتشافی میفرستند.
کاش پیش از دعوت افراد، دستکم زحمت این را به خودمان بدهیم که بگوییم دقیقاً چه کاری داریم، کجا قرار است انجام شود و چه تخصصی میخواهیم. شاید این کار از شکوه عنوانها کم کند، اما قطعاً از اتلاف وقت آدمها جلوگیری میکند.
آخر سر، من برای ویراستار دعوت شده بودم، اما چیزی که بیش از هر متن دیگری به ویرایش نیاز داشت، خودِ تقاضا و اعلام نیازشان بود؛ متنی که در آن، نشانی خانه را بهجای نشانی سازمان گذاشته بودند، تایپ را بهجای ویرایش نشانده بودند و احترام به وقت و تخصص آدمها را هم ظاهراً از قلم انداخته بودند.
و اینگونه بود که مأموریت ویرایش من، پیش از آنکه حتی یک کلمه ویرایش شود، با موفقیت به پایان رسید؛ البته موفقیتی از آن دست که فقط در کارنامه طنز تلخ زندگی ثبت میشود!
نگین دهخدا
سهشنبه ۲۸/ ۰۷ / ۱۴۰۵
تلگرام:
https://t.me/ketabkhan_azhabse_vazheha
یوتیوب :
https://www.youtube.com/@negindehkhoda7420
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/azhanse_vazheha

آخرین نظرات: