آخرین دروازه
فصل چهارم
آنچه هنوز اتفاق نیفتاده است
یه جایی بیرون از زمان، اتاقی وجود داشت که نه دیوار داشت، نه سقف و نه زمین.
فقط یه فضای سیاه و بیانتها بود که توی اون، دروازههای عجیبی معلق بودند.
هر دروازه به یه جهان متفاوت راه داشت.
یکی به المپ میرسید.
یکی دیگه به سرزمینهای سرد نورس.
سومی به شهری پر از آسمونخراش و خیابونهای روشن.
یه دروازهی دیگه هم به جهانی راه داشت که آدمها توی ویرانههای شهرهاشون با موجودات ترسناک میجنگیدند.
اما وسط اون فضای بیانتها، یه دروازهی متفاوت وجود داشت که هنوز بسته بود.
سطحش از سنگ سیاه ساخته شده بود و روی اون، تصویر یه شیر بالدار با خورشیدی درخشان حک شده بود.
زیر تصویر هم نوشتههایی به زبانی ناشناخته دیده میشد.
ناگهان صدای یه زنجیر از پشت دروازه بلند شد.
انگار چیزی اونجا حرکت میکرد.
مردی که صورتش توی تاریکی پنهان بود، دستش رو روی سنگ گذاشت.
— بالاخره راه رو پیدا کردند.
صدای دیگهای از دور جواب داد:
— نه هنوز. اونها فقط اولین نشونه رو دیدهاند.
مرد ناشناس پرسید:
— پس باید چه کار کنیم؟
صدا جواب داد:
— بگذار به جستوجو ادامه دهند.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— و اگه به حقیقت برسند چی؟
صدای دوم آرومتر شد.
— اون وقت باید تصمیم بگیرند کدوم جهان باید زنده بمونه.
دروازه لرزید.
ترک باریکی روی سطح سنگ ظاهر شد.
از داخل ترک، نوری سرخ بیرون زد.
بعد صدایی شنیده شد.
صدای شمارش معکوس.
اما نه برای پایان یه جهان.
برای پایان تمام جهانها.
اسفند ۱۴۰۵.
آخرین ماه.
آخرین دروازه.
آخرین انتخاب.
نویسنده : داریوش دهخدا


آخرین نظرات: