داستانک ٨۶ «قتل در اتاق سفید»

  • زمستان ١۴٠٢ باران به شدت می‌بارد. صدای برخورد قطرات باران به شیشه  نور‌گیر بالکن  و ترکیبش با صدای ناموزون  کلاغ‌ پناه گرفته  در زیر نور‌گیر  در آن وقت شب، ترس ودلهر‌ه به قلب هر جنبنده‌ای می‌اندازد. چشم از نورگیر برداشتم و با صدای بلند برای پسرم شعر خواندم: «الســـون و ولســون/  باز اومده زمستون / سه ماهِ فصل پاییز / تمومه بچه ها جون/ فصل پاییز سراسر…»

پسرم به دنبال من را تکرار می‌کرد: «الشون و وَلِشون …» هر دو با هم می‌خواندیم و می‌خندیدیم. همزمان با صدای هولناک رعد و برق  در ورودی خانه به شدت باز شد. مردانی با لباسهای سیاه و تیره به رنگ شب در آستانه در ظاهر شدند و بالای سرمان ایستادند . پسرم با چشمانی دودوزن به من و آن مردان سیاه‌پوش چشم می‌چرخاند.  نوربرق آسمان همزمان با نور قرمز و سفیدی بر سر کودکم تابید و  صدای جیغ‌اش در غرش آسمان گم شد و جریان خون را رگهایم  خشکاند.  پسرم با گردن کج کرده قهقه‌ای کودکانه سر داد،  ثانیه‌ای بعد تمام خانه پر شد از پسر‌بچه‌هایی شبیه‌ به او. مردان سیاه‌پوش، با همان صدای بم و سنگینشان تلخندی زدند و بالای جسم بی‌جان پسرم ایستادند. یکی از آن مردان، که کلاه یک‌بری بر سر و عینکی تیره‌تر از کتش بر چشم داشت بی‌درنگ گفت: «عالی‌ست… بهتر از این نمی‌شود! »

پسرم چشمانش را گشود و به من خیره شد: « چاقو آن‌جاست توی کشوی دومی!… ببین چه خوشکل است، تصاحبش کن!… سخت نگیر همه چیز بیهوده است! … بگذار توی جیبت و آرام باش؛ جز اینکه جیب تو پر باشد هیچ‌چیزی معنا ندارد … بکُش! و از زمانت برای فرار استفاده کن. تو به هیچ‌کس جواب نخواهی داد!… ببین چقدر سفید و براق و تو دل برو است؟! »

با دهانی که مثل  گچ خشک و گس  شده  به او و چاقو نگاه کردم. تمام تنم به عرق نشست و دستانم شروع به لرزیدن کردند.  نفسم به شماره افتاد. نگاهم روی پسرم بود، با اشاره دستش به طرف چاقو رفتم و از داخل کشو برش داشتم. سنگینی دستان مرد عینکی کلاه‌ یک‌بری را دور گلویم حس کردم. چشمانم از حدقه بیرون زد.  چاقو را بالا برده در قلبش  فرو کردم .ناله مرد در صدای جیغ زنی گم شد.  از شدت ضعف و ترس دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد. پلک‌هایم را محکم روی فشار دادم.  بوی خون تمام بینی‌ام را پر کرد .چشم باز کردم ، اتاق قرمز قرمز بود و ملحفه‌های سفید به قرمزی می‌زد. چشمم در آیینه به جسد بی‌جان مرد سیاهپوش افتاد، و خودم را با موهای آشفته و چاقوی سفید و براق در د ست در کنار جسد ایستاده‌ام . دوباره صدای جیغ  در گوش‌هایم مثل زنگ پیچید…                                                                                     نگین دهخدا ٢۶/ ٠۵/ ١۴٠٢

https://t.me/c/1676756044/218

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط