مرد او را در یک گلفروشی مجسم کرد:
-«ببخشین میشه تماشات کنم؟»
-«دیوونهای؟»
-«بله دیونهام».
– «خوبه که دیوونهای، چون مدتیه که دیگه دیوونه گیر نمییاد وایسته تماشا کنه.»
-«برررروو بابا، تو رو که همه تماشا میکنن.»
-«همه که دیوونه نیستن، هستن؟»
-«اوممم. راس میگیا!» خندید. منم خندیدم.
از صبح تا نزدیکای غروب نگاش کردم. برگشت با اون جفت نرگسای شهلای دلرباش نگام کرد.
گفت:«خسته نشدی؟»
-«خسته؟ آآآ کدوم بود؟!»
-«بیخیال . راحت باش.»
میدونی دکتر؟! موهاش به رنگ شب بود، سیاهِ سیاه. اما…، خودش رنگ روز، یه آدم عجیبی بود!. انگار که خورشید بود و همزمان ماه هم بود. حالا اینا به کنارا، تو صداش رنگین کمون بود. از اون قوسای رنگرنگی، که تو کارتونهای بچگیامون بود! انگشتای دستش نازک بود، انگار که شاخه نازک اقاقیا، خواستم دستشوبگیرم، ترسیدم دردش بیاد.
گفت:«چرا حرف نمیزنی همهاَش داری منو نگاه میکنی؟»
گفتم: «حرف مال عاقلاست، شما بگو ما میشنُفَم.» الکی گفتم. حرفاشو نمیشنُفتم. داشتم به صداش گوش میکردم.
بعد یهو تاریک شد. مثل گرفتگی ماه. گفت: «من میرم دیگه.»
یخ کرد، استخون دلم. دکتر؟ چرا آخرش همه همینو میگن؟
-اون رفت؟
-آره. خواستم بهش بگم نرو، هنوز دلم تماشاتو میخواد. دیدم خیلی قشنگه وقتی میره، هیچی نگفتم. همونجا رو یه سنگ سیاه خوابیدم، گفتم فردا بشه باز میادش. اما دیگه فردا نشد. همهش امشبه. امشبم که تاریکه، موندم سرگردون. ولی فردا که بشه میاد و بهش میگم: «این بار هم تماشات کنم؟ هم باهات بیام؟»
دکتر گفت: «بذار فردا بشه، میاد.»
-میدونم میاد. امشب. ولی تاریکه! میاد و بهش میگم :«تو منو گذاشتی و رفتی.»
دکتر گفت:«دوست داشتن شاید چیزی نیست که یه چرخهٔ کامل باشه و به سرانجام برسه… اون جا کنارته و پیشته، وقتی تو شلوغی، بهت فکر میکنه، بهت آرامش میده. تو تصورش بهت لبخند میزنه، وقتی کنارت، به حرفات گوش میده، وقتی ساکتی صدات رو میشنُفه. صداشو میشنُفی حتی اگه چیزی نگی.»
– وقتی ناراحت هستم میفهمه؟
-اهوم.
– وقتی باهاش حرف میزنم چی؟ به حرفام گوش میده؟
-اوهوم.
-هراتفاقی بیفته تنهات نمیذاره. براش مهم نیست چقدر مزخرف و بد باشی. مهم نیست پیشش باشی یا نه. حضورشو کنارت حس میکنی، وجودش تو زندگی پر رنگ تر از هرکس دیگهایه. ازت میخوام همیشه تو ذهنت بمونه حتی اگه رفت.»
– رفت.
۲۴/۰۹/ ۱۴۰۱
نگین دهخدا
به اشتراک بگذارید

آخرین نظرات: