پاییز . پادشاه رنگ‌ها

[لامصبی پاییز، هر روزش غروب جمعه‌ست دیگه؛ شنبه و یکشنبه نباید بگیم، باید بگیم یک جمعه، دو جمعه، سه جمعه…] 🍂🕰️
پاییز که می‌آید، تقویم از تقویم بودن می‌افتد. هفته، کش می‌آید و در خودش می‌پیچد؛ هر روز، همان عصر جمعه است، با کمی ابرِ بیشتر و کمی دلتنگیِ کهنه‌تر. برگ‌ها نه از شاخه، که از حافظه می‌ریزند. 🍁

باد، نامه‌ایست که کسی فرستاده و هیچ‌کس نخوانده. آسمان، رنگِ چایِ دم‌کرده‌ایست که در فنجان جا مانده. و شهر، آرام‌آرام چراغ‌هایش را روشن می‌کند، مثل کسی که می‌خواهد گریه کند و نمی‌خواهد دیده شود. 🌫️🍵

در این غروبِ مکرر، روزها را گم کرده‌ام؛ فقط جمعه‌ها را می‌شمارم: یک جمعه، دو جمعه، سه جمعه… شاید در یکی از همین جمعه‌ها، آفتاب تصمیم بگیرد غروب نکند. شاید این پاییزِ بی‌شنبه، یک‌بار هم که شده، صبحِ شنبه را به من هدیه بدهد. اما باد که می‌آید، بوی تنهایی را با خود می‌برد و من می‌مانم و فنجانی چای سرد و خیابانی که هر شب، جمعه‌تر از شب پیش است. 🍂🌬️


@ketabkhan_azhabse_vazheha

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط

گزارش نیک گزارش چهاردهم|داستان نوجوان|دو ماه قبل، برادرزاده‌ام داریوش داستانی نوشته بود از بازی‌هایی که در این سه، چهار ماه تعطیلات تابستانی انجام داده بود. شبی، درحالی‌که مشغول نوشتن رمان خودم بودم و پشت لپ‌تاپ تایپ می‌کردم، گوشی موبایلش را به من داد و گفت: «نگین، این داستانم رو بخون و نظرت رو بهم بگو.» شروع به خواندن کردم. ذوق‌زده گفتم: «عالیه! ویرایشش می‌کنم.» پرسید: «می‌ذاریش توی کانال تلگرامت و وب‌سایتت؟» گفتم: «چرا که نه! حتماً این کار رو می‌کنم تا بقیه هم بخوننش و نظرشون رو بگن.» چند روزی زمان برد. باید لحن داستان حفظ می‌شد؛ به‌ویژه لحن راوی داستان که خود داریوش بود. نمی‌خواستم در فرایند ویرایش، صدای او در میان واژه‌ها و جمله‌های بازنویسی‌شده گم شود. پس دست‌به‌کار شدم و ویرایش داستان را آغاز کردم؛ به قول نازک‌کاران نقشبند، دستی کشیدم و کوشیدم زیبایی‌های نوشته‌اش را آشکارتر کنم، بی‌آنکه از اصالت آن چیزی کم شود. و حاصل آن، این شد: