-
پارسوماژ 0نگهبان پارسوماش
پیرمرد به انتهای دالان پیش رو اشاره کرد:« آنجاست.»
به سمتی که با انگشت نشان داد رفتم. کاملا تاریک بود. صدای ضجۀ ضعیفی از انتهای دالان همراه با زوزه باد در هم میپیچید و به گوش میخورد. جلوتر رفتم. صدای زوزۀ باد قطع شد و صدای شیون و ضجه آشکارتر . چشم بستم، و آرام شروع به خواندن ذکری که از پیرمرد یاد گرفته بودم، کردم. با هر واژههای که بر زبانم جاری میشد صدایم بالاتر میرفت:
« آنچه در آسمانها و زمین است، همه از آن اوست. آنچه در آسمانها و زمین است همه از آن اوست. آنچه در آسمانها و زمین است همه از آن اوست. بدا به حال آنکه شهرتش، شوربختیاش را در کوی و برزن جار میزند. بدا به حال آنکه شهرتش، شوربختیاش را در کوی و برزن جار میزند.» سنگینی هوای دالان راه تنفسم را لحظهای بست، هوا را با ولع بلعیدم. سکوت وهم انگیز ی برقرار شد . پشت بندش آن سکوت جیغهای گوش خراش در آن فضای رغبانگیز پیچید . پیرمرد از ترس چراغ و نشانِ طلسم را رها کرد و پا به فرار گذاشت. نشان به دست چپ و چراغ را به دست راست گرفتم و تکرار کردم: «آنچهدر آسمانها و زمین است همه از آن اوست…»
آرام آرام به انتهای دالان قدم برداشتم. جیغها و ضجهها بیوقفه شدند. نور ضعیفی از نشان خارج شد و اندکی تاریکی را روشن کرد. موجود عجیب و مرموزی به پشت و رو به دیوار نشسته بود. صدای همهمه و هیاهو همچون وزوز مگس در گوشهایم پیچید و سپس به آوای آرام و ملایمی تبدیل شد: «طلسم را رها مکن. به صدای من گوش کن. او سعی دارد تو را گول بزند. ذهنت را از وجود و حضورش رها کن و با من باش.»
موجود بی آنکه تغییری در حالت خود ایجاد کند سرش را به پشت، جاییای که ایستاده بودم، چرخاند. نشان را بالای سر و مقابلش گرفتم. نور سفید، هر لحظه پررنگ و پر رنگتر میشد، طوری که تاریکی و سیاهی را در خود بلعید. صدای خرناسه عصبی اش در آن فضای ساکت و رازآلود طنین انداز شد: « تاریکی برای من است . تاریکی تبار من است . ای انسان ضعیف و بیمقدار، بَردۀ ضعیف وناتوان، هیچگاه نمیتوانی بر من پیروز شوی ، من جزئی از تو هستم . من خدای درون تو هستم . به آن پیر خرفت به آن زرتشت حیلهگر بگو به زودی او را نابود خواهم کرد.» ترس و تردید وجودم را در برگرفت. قدمی به عقب برداشتم «پا پس نکش. با من باش و تکرار کن:
به نام نامی که بر من نهاده شده
به نام روح مقدسی که من هستم
به نام نظام مقدس کیهانی
من اکنون فرمان میدهم تمامی قراردادهای روحی گذشته ،حال و آینده که بین من و نیروی تاریکی بسته شدهاست ملغی شود.
تمامی قراردادها و عواقب آن بهطور کامل از واقعیت وجودی من پاک میشوند.
من اکنون آزاد هستم
من یک موجود نورانی آزاد هستم.
از همین لحظه تا ابدیت اینچنین است و این چنین خواهد ماند
من در پناه نور الهی هستم .»
صدایم در جیغهای گوشخراش آن موجود گم میشد. جیغهایش تبدیل به غرشهای لرزان شدند : « من آنوک ، خالق و خدای تو هستم . هیچ آفریدهای نمیتواند از آنوک سرپیچی کند. همه در توفان خشم من نابود خواهند شد…»
نورِ نشان هر ثانیه بیشتر و بیشتر می شد. موجود لحظهای انسانی شد زرد و غمگین و لحظهای هیولایی درنده. در نهایت خشونت به سمتم حملهور شد.
⁃ «خنجر را به انتهای نشان وصل کن.»
با هر تلؤلؤ ِ نشان ، چهره موجود تغییر میکرد:
⁃ «به منِ پیر مرد رنجور کمک کن. تنها و بیکَس و بیپناه هستم.»
⁃ « او دروغگوی قهاریست. به من و ندای درونت گوش بسپار . به کلامش توجهی نکن. حالا نشان را به پایین برگردان، هنگامی که دوباره به سراغت آمد خنجر را در میان پیشانیاش فرو کن.»
نجوا قطع شد. موجود دیوانهوار به دور خود میچرخید.چهره پیرزنی ریزاندام در وجودش آشکار شد:
«تا پیش از فرو خواباندن این شورش افرادم تو را پیدا خواهند کرد.» پیرزن رو بر گرداند پوزخندی زد و خون از دهانش جاری شد. صدایش، صدای زنی جوان و دلفریب با قدی بلند و موهایی بلند به تاریکی شب، شد . آرام آرام به طرفم آمد:
« چه محشر ! خنجر از دستت خواهد رفت. و تو، گویی سر نوشتت این است تا پایان عمر در این ناکجا آباد مراقبِ زیبایی من باشی.»
زن دست دراز کرد نشان را از دستهای لرزان و به عرق نشستهام بگیرد. نشان ، در میان انگشتهایم چرخید و خنجر به میان پیشانی زن فرو رفت. صداها و چهرهها در هم شدند و نور سفید رنگ نشان پیچکوار در جسم زن پیچید. و او را به موجودی نحیف و لاغر و بوگندو تبدیل شد. سفیدی نور، شعلههای سوزان آتش شدند.
«عالی است! درست طبق نقشه پیش رفتی.انتهای خنجر را باز کن خاکستر را در آن بریز و سریع از دالان خارج شو.»
همان کاری را که صدا دستور میداد، انجام دادم. آخرین نگاهم را به انتهای دالان و زمین سوخته انداختم . خود را سریع به ورودی دالان جایی که پیرمرد سفید پوش ایستاده بود، رساندم نگاه نافذش را در چشمانم دوخت:
« از این به بعد تو پاسدار و حافظ خنجر هستی هر کس به سراغت آمد آنرا نمیدهی. خنجری که در دست داری نزد مردم سرزمینت پارس شیئ مقدس است. از آن به خوبی نگهداری کن. منتظر بمان، به زودی نگهبانان خنجر، فرزندان پارسوماش ،توجهشان به تو جلب خواهد شد خواهند فهمید تو در میان مردم شهر پارسه هستی. در این مدت مرد جوانی با نامهای مختلف و چهرههای متفاوت به سراغت خواهد آمد. او گئوم شاگرد تاریکی است. زخمی عمیق از خنجر بر گونۀ چپش دارد که با هیچ سحر و جادویی پنهان نمیشود. از او دور بمان . پیشنهادهایش را نپذیر. منتظر بمان تا زمان انتقال آن برسد.»
پرسیدم :« چه مدت ؟»
«نزدیکترین زمانیکه اشوزد جادوگر سپید از تبعید بازگردد. مواظب خود و خنجر باش. » ابر تیره بر فراز دالان سایهافکند. صدای پیرمرد در غرّش آسمان گم شد. پیرمرد همانطور که بیخبر در غبار آمده بود، در غبار هم رفت، بیهیچ ردّی و اثری.
نگین دهخدا
٢۶/ ٠٨/ ١۴٠٢
https://t.me/c/1676756044/224


آخرین نظرات: