اسطورۀ زایش رومان و گم‌بهداد ( پیران خون کوروش)

بخش پنجم: نبرد تنگه پارس

هوا پر از نمک و بیم بود. دریای پارس، آن گستره نیلگون همیشه مادرانه، امروز در زیر سایه شومی ارتش دریایی رومان به لرزه افتاده بود. گویی ابری عظیم و تیره ازآهن و چوب پوسیده، خورشید را بلعیده و آسمان را بر دوش ‌کشده. کشتی‌های جنگی هیولاهایی با پیکره‌های بلند و بادبان‌های سیاهی که نشان عقاب خونین بر ‌آن‌هانقش بسته بود، آرام و مرگبار، ردیف به ردیف پیش می‌آمدند. رومان ، بر عرشه کشتی فرماندهی ایستاده بود چنان که گویی تندیسی از خشم و جاه‌طلبی است . نیزهسلطنتی داریوش یکم، نورِ کم‌جان خورشید را منعکس می‌کرد . رومان، با آن چهرۀ زیبا و خطوط منظم اما سردِ مرمرینش، به تنگه پارس و صخره‌های دوردست خیرهشده بود. نگاهش پیروزی و فتح را می‌جست، بی‌اعتنا به هر بهایی. در اعماق چشمان خاکستری‌اش، سایه‌ای از تردید و دو دلی موج می‌زد، اما اراده‌اش چونصخره سخت بود: «سرزمین پدری باید زیر پرچم نظم نوین من زانو بزند.» در مقابل، بر فراز صخره‌های سِتُرگ و خشنِ مشرف به تنگه، ”گُمِ‌بهداد” و سربازانشسنگر گرفته بودند. سربازان محلی با چهره‌های آفتاب‌سوخته و چشمانی پر از عزم، و ناخدایان پیروز با پوستی چرم‌گون از باد و نمک، و موجوداتی غریب از ژرفایاساطیر ، موجوداتی با پولک‌های درخشان و چشمانی که درخشش کهکشان‌ها را داشت .”آناهیتا” الهه آب‌ها به ندای خون کوروش در رگ‌های گُمبهداد پاسخ دادهبود و گُمبهداد نه در زرهی سنگین، بلکه در پوششی ساده و مناسب دریا ایستاده بود. نگاه تیز و هوشیارش چون عقابی در افق و بر روی امواج می‌چرخید. آتشتدبیر در چشمان آبی‌اش شعله می‌کشید. “آذرمغان” ناخدای ارشد، پیرمرد ریش سفید دوران دیده گویی خود دریا را می‌بیند ، دستش را به سوی پهنۀ نیل‌گون پیشرو دراز کرده و با لحنی آرام اما پرطنین، گفت: «آن راهروی باریک را ببین فرزند ! جزر شده ، دقایقی دیگر مد آرام بالا می‌آید . همان‌جا که صخره‌هایدندان‌کوسه‌ای خوابیده‌اند، زیر این آب فریبنده باید آن‌ها را به دامن مرگ بکشانیم.»

نقشۀ گمبهداد هم همین بود رقص با دریا . بنابراین با کمک نیروهایش قایق‌های شبح را که شامل ده‌ها بلمِ کوچک و چابک، به رنگ آب بود و صخره‌هایی که مانندسایه‌هایی مرموز از پناهگاه‌های جزیره‌های خلیج بیرون خزیده بودند و پاروزنانشان، فرزندان همین آب‌ها بودند که با حرکاتی هماهنگ و بی‌صدا، به سوی غول‌هایبزرگ پیش می‌تاختند. وظیفه‌شان نه نبرد، که فریب بود. فریب جزر و مد .

با فرمان گمبهداد، بلم‌های خود را در چشم ناوگان رومان انداختند و سپس با شتابی حساب‌شده به سوی مسیرهای کم‌عمق و راهروهای خیانتکار که با آمدن مد ،موقتاً قابل عبور به نظر می‌رسیدند، گریختند. ناخدایان رومان، غِرّه به عظمت کشتی‌ها و نیروی‌های بی‌کرانشان، با غرور و طمعِ پایانِ سریع نبرد، به تعقیب آنهاپرداختند. کشتی‌های بزرگ، بی‌خبر از نقشه، به دامن آب‌هایی رفتند که به زودی با بازگشت جزر لباس مرگ به تن می‌کردند. لحظه موعود فرا رسید. جزر خزنده، پرده از چهره خبیث صخره‌های پنهان برداشت. فریادهای هشدار گونۀ ناخدایان دیر رسید. صدای مهیب شکستن چوب‌ها و پارهشدن پیکره کشتی‌ها بریده‌بریده فضا را پر کرد. بوسه مرگبار صخره ، شکم چندین کشتی عظیم را پاره کرد. کشتی‌های غول‌پیکر با شکمی پاره بر روی صخره‌هایتیز به گل نشستند، کج و معوج، مانند هیولاهای زخمی . یکی پس از دیگری، غرش مرگشان طنین‌انداز شد.

در این گیرودار، قایق‌های آتشین گُمِ‌بِهداد که با ترکیب اسرارآمیزی که از دانایان کوهستان هدیه گرفته بود و با زهر اژدهایان خفته پر شده بودند، خشم آتشینشان رابا دست ملوانان بی‌باک به سوی کشتی‌های به دام افتاده و افرادی که در تلاش برای نجات خود بودند، رها کردند. بوی سوختن چوب و گوشت، هوای شرجی نمکیندریای پارس را آلوده و شعله‌های سوزان و دود‌های سیاه، دریا را به جهنمی سوزان بدل کرده بود. در میان غوغای نبرد، ناگاهان صدای طبل‌های کوبنده و شیپورهایرسا از دو سو برخاست. گویی که خودِ دریا برای لحظه‌ای سکوت کرد. بر رویِ عرشۀ کشتیِ به گل نشسته‌ای که پرچم عقاب خونینش هنوز افراشته بود، “رومان‌” پدیدار شد. صدایش با کمک اراده آهنینش، بر فراز غرش امواج و فریادها طنین انداخت:

«برادرم گم‌بهداد! این مقاومت کودکانه چیست؟ تو نظم جهان نو را نمی‌بینی که در هیبت ناوگان من متجلی است؟! سرنوشت این سرزمین، پیوستن به امپراتوریبی‌پایان من است. سلطه من، صلح و ترقی را به ارمغان می‌آورد! سلاحت را بینداز و بگذار  روشنایی بر این سرزمین بتابد!» چهره‌اش سرد و مغرور بود، شاید جادویِ دیوان تاثیر عمیقی بر او گذاشته . اما ؛ در عمق چشمانش، جرقه‌ای از درد دیدار برادرمی‌درخشید ، خاموش شد. از بلندترین صخره، جایی که گمبهداد چون تندیسی از اراده ایستاده بود، با صدایی گرم و پر شور، اما؛ آکنده از اندوهِ عمیق، به کمک نیروی باد و ندای کهنِ خون کوروش، پاسخ خود را به گوش برادرش رساند:«رومان! برادر گمگشته‌ام! تو نظم را با بند و زنجیر، و آرامش، و پیشرفت را با خاکستر شهرها و اشک مادران اشتباه گرفته‌ای! این سرزمین، میراث جدمان کوروشبزرگ است؛ میراث آزادی، خرد و دادگری اوست. ما نگهبانان این خاکیم، نه برده‌های نظام پوشالی اهریمن! کمان من ، میراث آریوبرزن، برای دفاع از حق مردمانیاست که اهریمن خوارشان می‌شمرد. همین‌جا، و همین امروز، همراهی تو پیشروی اهریمن پایان می‌یابد!» واژه‌ها چون نیزه‌هایی از نور، در دل تاریک ارتش رومانفرود می‌آمدند.

مداخله نیروهای ناپیدا (خشم دیوان)

ناکامی اولیه باعث شد تا خشم دیوانِ در خدمت رومان را برانگیخته شود . ابرهای تیره ناگهان از هیچ پدیدار شدند. بادهای خروشان و مه غلیظی صحنه نبرد رادرنوردید و تلاش کرد تا خطوط دفاعی گُمِ‌بهداد را درهم شکند و روحیه مدافعان را تضعیف کند. فریادهای ترس و گیجی از میان مه به گوش می‌رسید.

اما ، یاری دریا، این متحد قدیمی گُم‌بهداد، خاموش ننشست. به علت بی‌حرمتی رومان به پیکر زخمی دریا ، با اشارتی از سوی آذرمَغان ، موجودات دریایی، به یاریشتافتند. نهنگ‌های عظیم ‌الجثه با حرکاتی حساب‌شده به بدنه کشتی‌ رومان کوبیدند. و آنگاه، موجودی با شکوه و ترسناک پدیدار شد: “وَر” ، نگهبان کهن آب‌ها،هیولایی نیمه‌انسان و نیمه‌مار دریایی با چشمانی چون فانوس‌های درخشان  با نعره‌ای که زمین و دریا را می‌لرزاند، خود را به کشتی‌‌های رومان زد، دکل‌ها را شکستو ملوانان هراسان را به دریا افکند.

در اوج این هرج و مرج و درست زمانی که نگاه‌های خشمگین رومان و گمبهداد از میان میدان جنگ به هم گره خورد، سایه‌ای عظیم و پرابهت بر فراز تنگه هرمز ظاهرشد. چهره‌ای آشنا و پر اقتدار ،غمی نهفته و بی‌پایان ،” کوروش ” . به سوی رومان اشاره‌ای زد، اشاره‌ای که پر از سرزنش و اندوه بود و نگاهی آکنده از تایید و غرور بهگُمِ‌بهداد . ندایی بی‌کلمه ، او با دیدن پسرانش ، که  در حال نابودی یکدیگرند، فریادی از دردِ پدری در روح هر دو برادر طنین انداخت، و ناگهان محو شد. سکوتی سنگین بر جنگ حاکم گشت.

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط