«این کاسهٔ گدایی دیدار بشکند.»
-سَ سَ سَسَللللام
– سلام . جای بسی تعجبه! امروز دل کندی از اون پنجره کوچیک اتاق ؟
-دِدِدِدِلللو زدم به دَدَدَدَررریا امروز میخوام برم باهاش حرف بزنم.
-با کی؟
-با هَهَهَهَهَمووون دیگه !
با سر به روبهرو اشاره زد، دختری با موهای مشکی بلند که بافته بود یک طرف روی شانهٔ چپش انداخته بود و لباس صورتی رنگ به تن داشت. روی نیمکت فلزی سفید و سرد بیمارستان روبروی درخت چنار قدیمی نشسته بود و به در رنگ و رو رفته بیمارستان زُل زده بود.
-اونومیگی؟
-آآآررره. میمیمیشششناسسسسیش؟
-آره . اسمش دلبره. تازه آوردنش. چند هفتهایی هست.
-چِچِچِچِ چچچرا آآآآووورددددنش؟
-نمیدونم.
-چِچِچِچِششاش یهجوری هست . یهجور خاخاخاخاصصص. اون بیمی خیخیخیسسسی نگاش. وقتی نِنِنِنگاااات میکنه. دلت میخاخاخاخادد بنشینی روبهروش ازشون بنویسی.
میترسم. میترسم. به اون چِچِچِچِشا نگاه کنم.
-چرا باید بترسی؟ بروجلوش بشین مثه یه جنتلمن بهش بگو عاشقشی.
-میتَتَتَتَرسم. اگه بگم ااااگه از چِچِ چشاش بنویسم پاش به دلم وا شه و خاخاخاطر خاخاخاخاش شَم.
-برو تو اون خیسی چشماش نگاه کن و حرف دلتو بزن. بهتر از اینه که هروز بری گوشه اتاق نمور خفه از اون بالا فقط نگاش کنی و حسرت بخوری.
-میگم ااااووونم الان مِمِمِثثثه ما منتظر ملاقات هسّ؟
-نمیدونم حتما هسّ. بلند شو برو کنارش بشین و حرفتو بزن. فرصت مناسب پیدا نمیشه. پاشو برو. شاید هفته بعد نیومد. پاشوبروتا وقت ملاقات تموم نشده.
-سلام
-سلام
-بشینم؟
-مگه جا مالِ منه اجازه میگیری؟
خودش را به گوشهٔ نیمکت کشاند و اجازه داد دکتر بنشیند. دلبر چشم از در رنگ و رو رفتهٔ بیمارستان برداشت و منتظر، چشمانش را به او دوخت. دکتر خندهاش گرفته بود از این رفتار دلبر، سکوت بینشان را شکست: «یکی اونطرف منتظرته .» دلبر گیج نگاهش کرد: «منتظر من؟!» دکتر سرش را به تایید تکان داد:« برگردی میبینیش.» دلبر برگشت، جاوید همان پسر اخموی پشت پنجرهٔ اتاق ۲۱۲ را دید. چشمانش را ریز کرد و دقیق نگاهش کرد با آن عینک ته استکانی قیافهٔ عجیبی گرفته بود . لبخندی زد و دوباره نگاهش کرد. به دکتر گفت:« خب که چی؟»
-جاوید عاشقت شده.
-مگه اینجاهم میشه عاشق شد؟
-چرا نشه عشق دوای هر درد بیدرمونیه.
جاوید مثل پرندهای گمگشته پرواز کرد و کنار دلبر نشست. ممنون دکتر کارمو راحت کردی. دکتر دست روی شانه جاوید زد و رفت.
-دلبر؟
-هوم؟
-هوم چیه ؟ بگو بله . دلم میگیره وختی یکی بهممیگه هوم. اصلا بذار حرفامو بزنم راحت شم. از وختی تو رو دیدم دلم رفت از اون هفتهایی که اومدی من در رو برات وا کردم. قرار بود دیگه بر نگردی. گفتم به خاطر من برگشتی. اون روزی که رفتی خواستم بهت بگم نشد. حالا میگم . اون دوتا چشات مثه دوتا توت تر هسّ وقتی نیگام میکنی حال دلم خوب میشه.
دلبر خندید. خندهای که هوش از سر میپراند در این آشفته بازار. صدای بلندگو سکوت بینشان را شکست. لبهای کش آمده از خنده جاوید جمع شد و بغضش شکست صدا در گوشش اکو شد. فرصت ملاقات تمام شد . دربهای آسمان باز و بسوی بهشت در پروازیم. ارواح محترم لطفا برای امضا فرم بازگشت به درب خروجی بیمارستان مراجعه کنند.
۱۵/۰۲/۱۴۰۲
نگین دهخدا
https://negindehkhoda.ir/wp-login.p
https://virgool.io/@dehkhodanegin2



2 پاسخ
I love how genuine everything feels here. It is not just about spinning reels but enjoying a relaxing escape that treats you like family. The team goes out of their way to make sure your experience is as smooth as possible. Play along at ppp999game
Thank you for your feedback. I hope I can connect and collaborate with your team.