
صدایش بغضدار شد و دماغش را با فین محکمی بالا کشید که حس کردم تمام مایع داخل دماغش روی مغزش را گرفتند . آهی کشید و گفت :«دیدم اونجا هم همین بساطه. صادقانه بگم حس میکنم یه عمره تو این لحظه گیر کردم. هم دلم میخواد تو وضعیت خودم تنوع ایجاد کنم هم به سرم میزنه همه چی رو بهم بریزم . اصن یه وضعیه . اما الان خیلی خوشحالم که تو اینجایی و میتونم باهات حرف بزنم . » این بار چشمهای درشت و رنگی آبدارش را چرخاند روی صورتم و با هیجان گفت :«هفته پیش رفتم اتاق بغلی مریض جدید آورده بودن. اسمش… ها یادم اومد فَریا بود من واقعاً نمیدونم چرا برای دیدنش انقدر اشتیاق داشتم پشتش به در بود و رو تخت نشسته بود رفتم جلو رنگش زرد زرد بود. انگار مردهای که از تو گور در رفته باشه اصلا حواسش به دور و برش نبود تو حال خودش بود ظاهراً سی ساله بودا اما… ، اما روانش ششصد ساله . در زدم رفتم تو. روشو برگردوند. آروم لب زد:« اگه اومدی بگی…»
پریدم میون حرفش: « اومدم ببرمت پیش یکی که حالتو خوب کنه.»
با چشای بی روحش ، با تردید نگام کرد.
-بریم ؟
سرشو تکان داد و از جاش بلند شد . دستش رو گرفتم و بردمش پای پنجره . گفتم : «اونجا رو میبینی ؟ میخوایم بریم اونجا . نگاه بی روحش رو دوخت به درخت: « یعنی میریم اون بالا نوک درخت ؟»
گفتم : «آره . اگه تو بخوای »
دستمو محکم تو دستش گرفت و لبخند قشنگی مهمون لباش کرد: «پس بزن بریم .»
دوتایی رفتیم لبه پنجره وایستادیم همین که خواستیم پرواز کنیم که رقیب و دشمن زندگیم همون که خونوادم اونو به من ترجیح دادن اومد پای پنجره و شروع کرد به داد زدن:«بپر بپر بپر!»
باز هم صدایش بغضدار شد و چشمان پرش را خالی کرد:«اینجا هم دست از سرم بر نمیداره .» و دماغ اش را محکم بالا کشید طوری که فین درون بینیاش تبدیل به مایع قرمزرنگی شد و روی مغزش را گرفت . کنارش ایستادم صدای دکتر در گوش و سرم پیچد : « فشارش روی پنجه ، نبضش داره میره .» و اینبار صدای پرستار در میان بوقهای ممتد دستگاه تنفسی گم شد . سالهاست هر دو روی بلندترین شاخه درخت چنار حیاط آسایشگاه ، مینشینیم و رفت و آمدها را که حسابشان از دستمان در رفته است رو کنترل میکنیم.
نگین دهخدا١۴٠٣/ ٠۵/ ٢١


آخرین نظرات: