[لامصبی پاییز، هر روزش غروب جمعهست دیگه؛ شنبه و یکشنبه نباید بگیم، باید بگیم یک جمعه، دو جمعه، سه جمعه…] 🍂🕰️
پاییز که میآید، تقویم از تقویم بودن میافتد. هفته، کش میآید و در خودش میپیچد؛ هر روز، همان عصر جمعه است، با کمی ابرِ بیشتر و کمی دلتنگیِ کهنهتر. برگها نه از شاخه، که از حافظه میریزند. 🍁
باد، نامهایست که کسی فرستاده و هیچکس نخوانده. آسمان، رنگِ چایِ دمکردهایست که در فنجان جا مانده. و شهر، آرامآرام چراغهایش را روشن میکند، مثل کسی که میخواهد گریه کند و نمیخواهد دیده شود. 🌫️🍵
در این غروبِ مکرر، روزها را گم کردهام؛ فقط جمعهها را میشمارم: یک جمعه، دو جمعه، سه جمعه… شاید در یکی از همین جمعهها، آفتاب تصمیم بگیرد غروب نکند. شاید این پاییزِ بیشنبه، یکبار هم که شده، صبحِ شنبه را به من هدیه بدهد. اما باد که میآید، بوی تنهایی را با خود میبرد و من میمانم و فنجانی چای سرد و خیابانی که هر شب، جمعهتر از شب پیش است. 🍂🌬️

@ketabkhan_azhabse_vazheha


آخرین نظرات: