
داستانک ۸۲ «افسون جنگل»
درختان کهن جنگل به جان یکدیگر افتاده بودند. از درون جنگل صدای شیون به گوش میرسید. صدا گاهی در هیاهوی باد گم میشد و دوباره

درختان کهن جنگل به جان یکدیگر افتاده بودند. از درون جنگل صدای شیون به گوش میرسید. صدا گاهی در هیاهوی باد گم میشد و دوباره

دیروز تا دلبر رو دیدم مثه پسر بچههای تُخس پریدم جلوش و شروع کردم به خوندن دوبیتیای که از دیشب تو ذهنم میچرخید: «تو

«ساحلنشینان صدای غرّش امواج را نمیشنوند.» نشستم کنارش. دلبر رو میگم. دستاش میلرزید. سردِ سرد بود. انگار که تو کُپّه برف افتاده باشه . گرفتمشون

«هوشاک» هامون موبایلش را در آورد. آنتن نداشت. شب فرا رسید و جایش را به صبح داد. دیگر در صحرا از نَم خبری نبود.

«این کاسهٔ گدایی دیدار بشکند.» -سَ سَ سَسَللللام – سلام . جای بسی تعجبه! امروز دل کندی از اون پنجره کوچیک اتاق ؟ -دِدِدِدِلللو زدم

جلال الدین رومی یکی از بزرگترین مرشدان صوفی است. او تنها صوفی است که صوفیان او را مولانا خوانده اند. مولانا یعنی “مرشد عزیز”

گزارشگر روزنامه محلی در حالی که تشنهٔ دریافت اخبار واقعی بود بر سر مرگ دختری جوان رسید. خبر خودسوزی به حدی تکان دهنده بود که

بالاخره در زندگی هر آدمی یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده .. مدتی مانده قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش

در میان تجارب مختلفی که نویسندگان از سر میگذرانند، تجارب کمی هستند که به اندازۀ حالت موسوم به «انسداد ذهنی» بتوانند موجب ملالت و افسردگی

پروانه پشت پیله اش… حس کرد راهی هست و رفت….. شاید به راه بسته هم… باید امیدی بست و رفت..! شب از درون… می پوسد