نوشته‌های من
نوشته‌های من

داستانک ۸۲ «افسون جنگل»

درختان کهن جنگل به جان یکدیگر افتاده بودند. از درون جنگل صدای شیون به گوش می‌رسید. صدا گاهی در هیاهوی باد گم می‌شد و دوباره

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۸۱

دیروز تا دلبر رو دیدم مثه پسر بچه‌های تُخس پریدم جلوش و شروع کردم به خوندن دوبیتی‌ای که از دیشب تو ذهنم می‌چرخید:   «تو

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۸۰

«ساحل‌نشینان صدای غرّش امواج را نمی‌شنوند.»  نشستم کنارش. دلبر رو میگم. دستاش می‌لرزید. سردِ سرد بود. انگار که تو کُپّه برف افتاده باشه . گرفتمشون

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۷۸

  «هوشاک» هامون موبایلش را در آورد. آنتن نداشت. شب فرا رسید و جایش را به صبح داد. دیگر در صحرا از نَم خبری نبود.

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۷۹

«این کاسهٔ گدایی دیدار بشکند.» -سَ سَ سَسَللللام  – سلام . جای بسی تعجبه! امروز دل کندی از اون پنجره کوچیک اتاق ؟  -دِدِدِدِلللو زدم

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۷۷

گزارشگر روزنامه محلی در حالی که تشنهٔ دریافت اخبار واقعی بود بر سر مرگ دختری جوان رسید. خبر خودسوزی به حدی تکان دهنده بود که

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

بالاخره در زندگی هر آدمی یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده .. مدتی مانده قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

انسداد ذهنی نویسنده

در میان تجارب مختلفی که نویسندگان از سر می‌گذرانند، تجارب کمی هستند که به اندازۀ حالت موسوم به «انسداد ذهنی» بتوانند موجب ملالت و افسردگی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

آزادی

پروانه پشت پیله اش… حس کرد راهی هست و رفت….. شاید به راه بسته هم… باید امیدی بست و رفت..! شب از درون… می پوسد

ادامه مطلب »