نوشته‌های من
نوشته‌های من

آزادی

پروانه پشت پیله اش… حس کرد راهی هست و رفت….. شاید به راه بسته هم… باید امیدی بست و رفت..! شب از درون… می پوسد

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۷۵

داستانک ۷۵ یه‌بار جسی ملخک دوبارجسی ملخک آخر به چنگی ملخک . آخر گیر افتاد. راه فراری نداره . شکمش جونشو گرفت. پچ‌پچ‌ها بیشتر و بیشتر

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک ۶۸

مرد یک خودنویس برای خودش خرید. خودنویس قلمی جادویی شد. هر روز برای نویسنده داستان می‌نوشت. داستان‌هایش در معتبرترین مجله‌ها و روزنامه‌ها منتشرمی‌شد. مخاطبینش از

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک۶۱

اسب را کنار رودخانه برد آب بخورد. پایش لیز خورد و در آب افتاد. بارش باران شدید شد و رودخانه طغیان کرد. سعی کرد خودش

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک۶۲

زن بعد از مرد عاشقش شده بود. در ایمیلی کوتاه برایش نوشت: «میدونم بعضی روزا آدم جالبی برات نیستم و یکَمی رو مخم و بعضی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

داستانک۶۵

مرد او را در یک گلفروشی مجسم کرد: -«ببخشین میشه تماشات کنم؟» -«دیوونه‌ای؟» -«بله دیونه‌ام». – «خوبه که دیوونه‌ای، چون مدتیه که دیگه دیوونه گیر

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

نامه ای به خودم که دوستش دارم

خود عزیزم، می‌خوام به جای تموم شبایی که کسی بهت شب بخیر نگفته، شباتو بخیر کنم. می‌خوام به اندازه‌ی تموم دوستت دارمایی که نشنیدی، دوستت

ادامه مطلب »