
آزادی
پروانه پشت پیله اش… حس کرد راهی هست و رفت….. شاید به راه بسته هم… باید امیدی بست و رفت..! شب از درون… می پوسد

پروانه پشت پیله اش… حس کرد راهی هست و رفت….. شاید به راه بسته هم… باید امیدی بست و رفت..! شب از درون… می پوسد

داستانک ۷۵ یهبار جسی ملخک دوبارجسی ملخک آخر به چنگی ملخک . آخر گیر افتاد. راه فراری نداره . شکمش جونشو گرفت. پچپچها بیشتر و بیشتر

مرد یک خودنویس برای خودش خرید. خودنویس قلمی جادویی شد. هر روز برای نویسنده داستان مینوشت. داستانهایش در معتبرترین مجلهها و روزنامهها منتشرمیشد. مخاطبینش از

اسب را کنار رودخانه برد آب بخورد. پایش لیز خورد و در آب افتاد. بارش باران شدید شد و رودخانه طغیان کرد. سعی کرد خودش

زن بعد از مرد عاشقش شده بود. در ایمیلی کوتاه برایش نوشت: «میدونم بعضی روزا آدم جالبی برات نیستم و یکَمی رو مخم و بعضی

مرد او را در یک گلفروشی مجسم کرد: -«ببخشین میشه تماشات کنم؟» -«دیوونهای؟» -«بله دیونهام». – «خوبه که دیوونهای، چون مدتیه که دیگه دیوونه گیر

خود عزیزم، میخوام به جای تموم شبایی که کسی بهت شب بخیر نگفته، شباتو بخیر کنم. میخوام به اندازهی تموم دوستت دارمایی که نشنیدی، دوستت

سلام خیلی خوشحالم که تونستم برای شما هم یک سایت شخصی راه اندازی کنم. حالا که سایت شخص خودت را داری به راحتی میتونی با