
گزارش نیک: گزارش شماره ۱ . از تهدید استاد تا اجرای پروژه
از تهدید استاد تا اجرای پروژه بعد از مدتها دوری از نوشتن گزارش روزانه، از امروز (۱۵/۰۷/۱۴۰۵) تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم ببرم (انگشتان

از تهدید استاد تا اجرای پروژه بعد از مدتها دوری از نوشتن گزارش روزانه، از امروز (۱۵/۰۷/۱۴۰۵) تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم ببرم (انگشتان

[لامصبی پاییز، هر روزش غروب جمعهست دیگه؛ شنبه و یکشنبه نباید بگیم، باید بگیم یک جمعه، دو جمعه، سه جمعه…] 🍂🕰️ پاییز که میآید، تقویم

uštā astī š́rā̊ištəm astī aṣ̌əmīš aṣ̌ā haoṭāi aṣ̌əm aṣ̌əm aṣ̌āi raṭəm `Aṣ̌əm aṣ̌āi aṣ̌əm aṣ̌ai raθəm vīsratəm aṣ̌ai pairi aṣ̌əm rāδaiia vīsratəm aṣ̌ahiia vahištāi

** نقشهٔ شوم** مانیک با شتاب بهسوی استخر راند. در سپیده دمِ خردادماه – روزِ نَگهبانِ آب– و در هنگامۀ جشنِ تندرستی، کمال و رسایی، به

هنگامی که آتشِ کشتیهای سوخته، آسمانِ تنگۀ پارس را به رنگ خون درآورده بود، ناگهان مِه سنگینی —ساختهشده به دست دیوان— روی دریای پارس پدیدار

با به گل نشستن بخشی از ناوگان رومان و هراس ناشی از مداخلهٔ وَر و نهنگها، آشوب در قلب لشکر رومان به پاشد و صفآراییشان به هم ریخت. این لحظه،فرصتی بود که گُمبهداد انتظارش را میکشید. با فرمان او، قایقهای چابک مدافعان که تا آن لحظه پنهان مانده بودند، از لابهلای صخرهها و کشتیهای غرقشده بیرون جهیدند و مانند کوسههای گرسنه به سویقلب ناوگان آسیبدیده رومان یورش بردند. ملوانان دلیر ، به طنابهای کشتیهای دشمن چنگ زدند و خود را به عرشهها رساندند. نبرد تن به تن و خشن وبیرحمانهای بر روی عرشههای لیز و خونین آغاز شد. شمشیرها بر زرهها میخوردند و نیزهها ، سینهها را میدرید و فریادهای جنگ و نعرههای مرگ درهم میپیچید. در گیرودار نبرد، یکی از کشتیهای بزرگ رومان که هنوز توان رزم داشت، قایقهای کوچک مدافعان را محاصره و در حال نابودی آنها بود. ” پیروز ” ناخدای پیر ویارِ دیرین گُمبهداد، با چشمانی اشکبار و لبانی که نام ایران را زمزمه میکرد، سکان یکی از کشتیهای بزرگ آتش گرفته را به دست گرفت و با فریاد «پیروز بادایران!» و کشتی شعلهورش را به میانِ گروهی از اهریمنانِ احضار شده هدایت کرد . با صدای انفجاری مهیب ، مشتی از آتش و دود به هوا برخاست ، و کشتی رابه کام دریا کشید. این فداکاری، راه را برای یورش نهایی گُمبهداد ، و نیروهایش باز کرد. گُمبهداد، با چشمانی خیس از اشک ، و خشم و اندوه، کمان آریوبرزن رابالای برد و فریاد زد: « برای پیر ناخدا! حمله! » و تیر را از چله کمان رها کرد، و وارد میدان نبرد شد . اندوه و خشمی که از برادرش داشت ، او را از جایگاهفرماندهی به قلب آتش کشاند. با کمک نیروی ” وَر” خود را به نزدیکترین کشتی جنگی رساند و با چالشی خیرهکننده، طنابها را گرفت و بر روی ِ عرشه پرید . تیرهای کمانش چون برق میدرخشید و راهش را از میان سربازان حیرتزده باز میکرد. هدفش پایین کشیدن پرچم عقاب خونین بود. برای لحظهای، چشمدرچشمِیکی از سربازان ترسیدۀ رومان شد؛ جوانی ایرانیتبار . درنگ گمبهداد کوتاه بود، اما کافی بود تا نیزهای از پشت، بر بازویش بنشیند، درد شدیدی که او را به خودآورد. هنوز برای رویارویی با رومان فرصت مناسبی نبود. محافظان ، در حالی ، به کمک گمبهداد شتافتند و او را از میان حلقۀ دشمن بیرون کشیدند ، که ؛ پرچمپارهپارۀ عقاب خونین را در دست داشت . نبرد ساعاتی دیگر هم ادامه یافت، اما روح ارتش رومان شکسته بود. ناوگانهای عظیمش، اکنون تلی شکسته و دود زدهبودند. کشتیهای شعلهورِ به گل نشستۀ غرقشده ، مانند گورستانی شناور بر پهنه آبهای خلیج پارس خودنمایی میکردند. پرچم عقاب خونین با ننگ پایین کشیدهشده بود . باقیمانده کشتیهارومان، با هراس عقبنشینی کردند ، و پیروزی دفاعی گمبهداد به دست آمد . تنگۀ پارس ( هرمز ) همچنان در دست مدافعان بود. فریادهای خستۀ ِ شادیِ آغشته به درد از بالای صخرهها و از درون کشتیهای باقیمانده برخاست . اینگونه افسانۀ «نگهبانان تنگه پارس» زاده شد. اما اینپیروزی، تلخ بود زیرا ؛ ساحل و صخرهها با اجساد پدران، پسران و برادران رنگین شده بود. آب دریا تا نزدیکی ساحل، به سرخی میزد. گُمبهداد، زخمی و خسته، برلبه صخرهای ایستاده بود. بازوی دردناک و زخمیاش را بسته بود، ولی ؛ دردِ عمیقتری در سینهاش داشت. به کشتی سوخته ناخدایِ پیر نگاه انداخت و آنگاه به افقخیره شد ، جایی که ناوگانهای شکستخورده رومان ناپدید میشدند. اشکی گرم بر گونۀ خاکآلودش لغزید. «به چهبهایی؟! …» زمزمهاش در باد گم شد. میدانستاین پایان راه نیست، و بلکه آغازی برای جنگهای سهمگینتری است. در آن سو بر عرشه کشتی آسیبدیده رومان ، فرماندهی که با شرم عقبنشینی میکرد، ایستاده بود. چهرهاش از خشم و شرم میسوخت. نیزهاش و دوده گرفته و زرهدرخشانش زخمی بود. به سوی تنگۀ پارس و سرزمینی که حالا از آن دور میشد، خیره شد. آن چشمان خاکستری سردش ، ناگهان تیرهتر، و سیاهتر شدند، گویی بهیکباره ابری از تاریکی مطلق بر آنها سایه افکنده. دندانهایش را به هم فشرد و زمزمهای چنان پر نفرت ، با وعده انتقام بر زبان راند، که ؛هوای اطرافش سرد شد: «بازخواهم گشت، برادر… به خدایان تاریکی سوگند، بازخواهم گشت. این بار نه با ناوگان، که با آتشی که کوهها را ذوب کند. انتقام این شکست را از تو، از اینسرزمین ناسپاس، و از هر آنچه دوست میداری… با خون خواهم گرفت. همه چیز را خواهم سوزاند. همه را…» سایهای مبهم و بَد بو در کنارش پدیدار شد، چیزیشبیه به بخاری سیاه با چشمانی سرخ. دیوی پستفطرت با صدایی زمخت و وسوسهانگیز در گوش رومان زمزمه کرد: «…و ما به تو آن آتش را خواهیم بخشید، ای فرمانروای محتوم. فقط کافیست… تسلیم شوی.» رومان به آن سایه سیاه خیره ماند. نبردی دیگر، این بار در ژرفای روحش، آغاز شد. کشتی، سرزمین محبوبش را ترک میکرد، در حالی که فرماندهاش در آستانه پرتگاهی تاریکتر از هر دریا ایستادهبود. بخش ششم اوج خونین و پیروزی تلخ با به گل نشستن بخشی از ناوگان رومان و هراس ناشی از مداخلهٔ وَر و نهنگها، آشوب در قلب لشکر رومان به پاشد و صفآراییشان به هم ریخت. این لحظه،فرصتی بود که گُمبهداد انتظارش را میکشید. با فرمان او، قایقهای چابک مدافعان که تا آن لحظه پنهان مانده بودند، از لابهلای صخرهها و کشتیهای غرقشده بیرون جهیدند و مانند کوسههای گرسنه به سویقلب ناوگان آسیبدیده رومان یورش بردند. ملوانان دلیر ، به طنابهای کشتیهای دشمن چنگ زدند و خود را به عرشهها رساندند. نبرد تن به تن و خشن وبیرحمانهای بر روی عرشههای لیز و خونین آغاز شد. شمشیرها بر زرهها میخوردند و نیزهها ، سینهها را میدرید و فریادهای جنگ و نعرههای مرگ درهم میپیچید. در گیرودار نبرد، یکی از کشتیهای بزرگ رومان که هنوز توان رزم داشت، قایقهای کوچک مدافعان را محاصره و در حال نابودی آنها بود. ” پیروز ” ناخدای پیر ویارِ دیرین گُمبهداد، با چشمانی اشکبار و لبانی که نام ایران را زمزمه میکرد، سکان یکی از کشتیهای بزرگ آتش گرفته را به دست گرفت و با فریاد «پیروز بادایران!» و کشتی شعلهورش را به میانِ گروهی از اهریمنانِ احضار شده هدایت کرد . با صدای انفجاری مهیب ، مشتی از آتش و دود به هوا برخاست ، و کشتی رابه کام دریا کشید. این فداکاری، راه را برای یورش نهایی گُمبهداد ، و نیروهایش باز کرد. گُمبهداد، با چشمانی خیس از اشک ، و خشم و اندوه، کمان آریوبرزن رابالای برد و فریاد زد: « برای پیر ناخدا! حمله! » و تیر را از چله کمان رها کرد، و وارد میدان نبرد شد . اندوه و خشمی که از برادرش داشت ، او را از جایگاهفرماندهی به قلب آتش کشاند. با کمک نیروی ” وَر” خود را به نزدیکترین کشتی جنگی رساند و با چالشی خیرهکننده، طنابها را گرفت و بر روی ِ عرشه پرید . تیرهای کمانش چون برق میدرخشید و راهش را از میان سربازان حیرتزده باز میکرد. هدفش پایین کشیدن پرچم عقاب خونین بود. برای لحظهای، چشمدرچشمِیکی از سربازان ترسیدۀ رومان شد؛ جوانی ایرانیتبار . درنگ گمبهداد کوتاه بود، اما کافی بود تا نیزهای از پشت، بر بازویش بنشیند، درد شدیدی که او را به خودآورد. هنوز برای رویارویی با رومان فرصت مناسبی نبود. محافظان ، در حالی ، به کمک گمبهداد شتافتند و او را از میان حلقۀ دشمن بیرون کشیدند ، که ؛ پرچمپارهپارۀ عقاب خونین را در دست داشت . نبرد ساعاتی دیگر هم ادامه یافت، اما روح ارتش رومان شکسته بود. ناوگانهای عظیمش، اکنون تلی شکسته و دود زدهبودند. کشتیهای شعلهورِ به گل نشستۀ غرقشده ، مانند گورستانی شناور بر پهنه آبهای خلیج پارس خودنمایی میکردند. پرچم عقاب خونین با ننگ پایین کشیدهشده بود . باقیمانده کشتیهارومان، با هراس عقبنشینی کردند ، و پیروزی دفاعی گمبهداد به دست آمد . تنگۀ پارس ( هرمز ) همچنان در دست مدافعان بود. فریادهای خستۀ ِ شادیِ آغشته به درد از بالای صخرهها و از درون کشتیهای باقیمانده برخاست . اینگونه افسانۀ «نگهبانان تنگه پارس» زاده شد. اما اینپیروزی، تلخ بود زیرا ؛ ساحل و صخرهها با اجساد پدران، پسران و برادران رنگین شده بود. آب دریا تا نزدیکی ساحل، به سرخی میزد. گُمبهداد، زخمی و خسته، برلبه صخرهای ایستاده بود. بازوی دردناک و زخمیاش را بسته بود، ولی ؛ دردِ عمیقتری در سینهاش داشت. به کشتی سوخته ناخدایِ پیر نگاه انداخت و آنگاه به افقخیره شد ، جایی که ناوگانهای شکستخورده رومان ناپدید میشدند. اشکی گرم بر گونۀ خاکآلودش لغزید. «به چهبهایی؟! …» زمزمهاش در باد گم شد. میدانستاین پایان راه نیست، و بلکه آغازی برای جنگهای سهمگینتری است.

بخش پنجم: نبرد تنگه پارس هوا پر از نمک و بیم بود. دریای پارس، آن گستره نیلگون همیشه مادرانه، امروز در زیر سایه شومی ارتش

بازگشت به حال، بار امانت : خاطره آن دوران پرآشوب، همچون زخمی کهنه و عمیق، وجود آذرمغان را به تیر کشید؛ زخمی کهنه که با

IMG_1694 IMG_1694 هشدار شاگرد ، غفلت استاد (فلشبک): در اردیبهشت ماه ٣۶٠ پیش از میلاد، آذرمغان بر فرازباروهایشوش ایستاده بود و به اردوگاه ِ سپاهیانش

IMG_1541 بخش دوم :«قیام و رهبری موقت آذرَمغان و پژواک گذشته » : یکم : شورش در پارس ، ردای مسئولیت در سالهای تاریک، پس