داستانک۶۱

اسب را کنار رودخانه برد آب بخورد. پایش لیز خورد و در آب افتاد. بارش باران شدید شد و رودخانه طغیان کرد. سعی کرد خودش را نجات بدهد، اما سرعت آب زیاد بود. اسب شیهه می‌کشید، و سمش را به زمین می‌کوبید، و افسارش را تکان می‌داد. سرعت آب ، بیشتر و بیشترمی ثشد و او را به طرف صخره ‌ای بزرگ در وسط رودخانه می‌بُرد. اسب دوباره و دوباره شیهه کشید. پایش را بر زمین کوبید. رودخانه از طغیان ایستاد. سرعت جریان آب کم‌تر و کم‌تر شد. به صخره رسید. دستان یخ زده و ناتوانش را به دیوارهٔ صخره گرفت و از آن بالا رفت. باران تندتر شد ، زمین غرش کرد، صخره فرو ریخت و رودخانه خروشید. آب او را با خود به وسط جنگل برد. ماهِ کامل از پشت ابرهای تیره بیرون آمد . نور آن بر شاخه‌های بلند و سر به فلک کشیدهٔ درختان تنومند جنگل ‌می‌تابید. زوزهٔ گرگی گرسنه در میان جنگلِ تاریک و وهم ‌آلود پیچید و ابرهای تیره  آسمان جنگل را پوشاندند. به برکه نزدیک شد. ماه با سرسختی از بین ابرها کنار رفت. انعکاس چهره‌اش در آب برکه افتاد. عقب‌عقب رفت و به درخت تنومندِ کنار برکه برخورد کرد. طوفان جنگل را در نوردید. باران شدت گرفت . دست دراز کرد و افسار اسب را گرفت و سوارشد. به تاخت از جنگل بیرون رفت. کنار رودخانهٔ طغیان زده ایستاد. به جنگل پشت سرش نگاه کرد. ماه هنوز به جنگ با ابر‌ها ادامه می‌داد تا دوباره از پَسِ آن ابرهای تیره بیرون بیاید. توفان آرام گرفته بود و خروش رودخانه خاموش شد ه بود. بازهم به انعکاس تصویرش در آب نگاه کرد… صدای زوزهٔ او، و شیههٔ اسب درهم پیچید. لحظه‌ای بعد ، اسب، ساکت و آرام کناررودخانه ایستاد و آب خورد.

۲۳/ ۰۹ / ۱۴۰۱ نگین دهخدا 

#صدداستانک 

#داستانک

#داستان

#داستانکوتاه  

#صد_داستان 

https://instagram.com/p/CnnEIf8us8P/

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط