داستانک ۷۸

 

«هوشاک»

هامون موبایلش را در آورد. آنتن نداشت. شب فرا رسید و جایش را به صبح داد. دیگر در صحرا از نَم خبری نبود. باد سوزان سر گرفته بود. داغ داغ بود. باد هرچه شن و ماسه توی صحرا بود با خودش روان کرده بود و به پرو پای بوته‌های طاق و درخت گز می‌پیچید… هامون خسته شده بود. بند کفش‌های کتونی‌اش مُچ پاهایش را زخم کرده و حسابی عرق کرده بود. پیراهن سفیدش حسابی خاکی و چشم‌هایم پر از شن ریزه شده بود. به روز می‌توانست جایی را ببیند. چشمانش را بست و منتظر ماند تا آن بادگیرم و سوزان تمام شود. نفسش بالا نمی‌آمد. گرما و طوفان طاقتش را طاق کرده بود. صدای کسی را کنار خود شنید.سرش را به طرف صدا بر گرداند . چهره آفتاب سوخته‌اش را درهم کشید. چشم گشود. از کوچه چشم به صاحب صدا نگاه کرد. صدا سرش را کاملا پیچیده بود و چهره‌اش مشخص نبود.  

-بلند شو جَوون موندن اینجا مساوی با مرگه 

دستش را به سوی هامون دراز کرد. هر دو پیاده به راه افتادند . اولین تپه رمل را پشت سرگذاشتند.  

-تو این فصل غروب‌ها کمتر هوشاک می‌گرفت.خدا رحم کنه. 

-تا شب می‌رسیم پناهگاه ؟ 

پیرمرد متوجه سوال‌ هامون نشد. و دوباره شروع کرد به حرف زدن: 

-از قدیم گفتن هوشاک (باد گرم) از بهشت می‌آد. سر راهش از جهنم می‌گذره . 

– به خاطر همینه که هوا اینقدر گرمه!  

بازهم پیرمرد دوباره به حرف آمد :  

– هوشاک که بیاد دیگه ثمری روی درختای خرما نمی‌ذاره. 

هامون سر بلند کرد خواست سوال دیگری بپرسد که ناگهان زمین غرید و پیرمرد در هوا رقصید و در گردباد گم شد. 

۱۴/۰۲/۱۴۰۲ 

نگین دهخدا 

https://negindehkhoda.ir/wp-login.ph 
https://virgool.io/@dehkhodanegin2

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط