نویسنده : نگین دهخدا
پلیس دایره جنایی با بررسی دوربینهای مداربسته اطراف کافه، تصویری از مرد ناشناسی را به دست آورد که با توصیفهایی که شاگرد کافهچی داده بود که در همان ساعت با مرد پشت میز شماره ٣ (یعنی مقتول ) نشسته همخوانی داشت. معمایی که ذهن کارآگاهان بخش جنایی را مشغول کرده این است:« آیا مردی وارد کافه شده و پس از ساعتی آن جا را ترک کرده همان قاتل زنجیرهای است ؟ »
هنوز چند روز از شروع تحقیق و جستوجوی کارآگاهان نگذشته بود که قتل دیگری در کافهای نزدیک به کافۀ بارانی رخ داد . کارآگاهان به بررسی محل پرداختند . جزئیات همان بود : «دفترچه ، قلم ، و مردی که سر بر روی میز گذاشته. »
کارآگاه ارشد با یک لیوان بزرگ قهوه در اتاقش ایستاده بود و دفترچه های یادداشت بازِ هر دو مقتول را نگاه میکرد: «مضمون اول قتل های زنجیرهای ، مردِ جوون که از قضا نویسنده هم بود و حالا خودش هم قربانی شده. قصه همون قصهس .» لیوان قهوه را به دهانش نزدیک کرده بود که مثل برق گرفته ها از جایش پرید و با دقت بیشتری نوشته ها را خواند : «در هر دو دفترچه یادداشت از کدهایی استفاده کردهاند که با جزئیات پروندههای جنایی واقعی مطابقت دارن.»
« آیا طراح قتل ها این دو مرد بودهاند؟ »
دو ماه از ماجرای قتل مرد کافه بارانی گذشته بود و هیچ خبری از قاتل نبود .
کارآگاهان پس از ماهها تحقیق و بررسی، موفق شدند هویت مردی را شناسایی کنند. کارآگاه جوان هوای سینهاش را از بینی بیرون داد :« این مرد یکی از اعضای اصلی گروهی بود که با جادوگری به نام دَرویش ارتباط داشتند .» همانطور که کارگاه ارشد به سراغ دفترچه میرود او تند تند گزارشش را میخواند : «با بررسی دوباره متوجه شدیم فقط یک نام بارها تکرار شده (درویش) یعنی اینکه هر دو مقتول در حال تحقیق روی این نام بودن و اونها ، برای جلوگیری از لو رفتن اطلاعات، یادداشتها را رمزگذاری کردن.»
روزها میگذرد و کارگاه مشغول مطالعه و رمزگشایی دفترچههای یادداشت است .
روز سه شنبه آخرین ماه سال بود که از سردخانه پزشک قانونی به او اطلاع دادند که هر دو جنازه ناپدید شده است . او کمکم به فکر این قضیه میافتد « نکند پزشک تشریح در مفقود شدن جسدها دست دارد ؟ »
حس عجیبی او را به سمت خانه عمویش میکشاند.
با ورود ماشین به عمارت ، احساس بدی به او دست میدهد.مطمئن نیست که این مرد عمویش هست یا نه؟ همانطور که همکارش میگوید :
«مشکل فقط اینجاست که دَرویش، این مرد رو به عنوان عضو ذخیره نگه داشته و تصمیم میگیره این مرد رو هم را به قتل برسونه . »
با دستگیری این مرد، پرونده قتل نویسنده جوان بسته شد. اما دفترچه یادداشت او همچنان به عنوان یک راز باقی ماند.
هر دو با هم وارد عمارت میشوند آهسته به همکارش میگوید :«بهنظرت تموم حقایق این دفترچه توی این عمارت هست؟»
همکارش در جواب به او فقط لبخند میزند.
ترسی که در ماشین ، تنش را مورمور میکرد ، سفت و سخت در دلش جا میگیرد ، مثل سوزنی که به درون شکمش کوبیده میشود .
-«درویش !»
شوخی عجیب و بیمزهای میشود اگر عمویش ،درویش ، پشت تمام این قتلها باشد . او که نمیخواهد همکارش آنجا باشد آهسته می گوید :« لطفا برو حیاط عمارت و اطرافش رو بگرد .» اطاعت میکند و از ساختمان خارج میشود . درویش بالاخره به حرف میآید :« یادم نمیاد آخرین بار که با تو حرف زدم کی بود !»
درویش هم آدم عجیب و بیمزهای بود . کارآگاه وانمود میکند که حرف او برایش مهم است و برای مسئله مهم خانوادگی به عمارت آمده است ، با خونسردی او را در آغوش میگیرد .درویش در جوابش فقط لبخند میزند و وقتی هم لبخند میزند قیافهاش طبیعی تر میشود . کارآگاه ذهنش از سوال خالی شده عمویش را زیر نظر میگیرد . پیرمردی سرتا پا لاغر با دست های استخوانی ، گردن دراز ، موهای صاف و یکدست، و چشمهایی تیره به سیاهی شب. یک جای کار میلنگید ، انگشتری که نشان (L) روی صفحهای تخت ، به لاتین حک شده بود ، در دستش زار میزد .
بیمقدمه میپرسد « اوضاعت چطوره ؟»
-«خوب! .»
هنوز دو دل بود برای گفتن حقیقت؛ اما به طور ناگهانی دل را به دریا میزند : « میتونید تا اداره آگاهی با من بیاین؟»
درویش که نمیخواهد برود حالت دفاعی به خود میگیرد و با حالت سوظن میپرسد: « تو چی میخوای از من و برای چی باید بیام ؟ به خاطر تو اون دو مزدور رو کشتم»
-«چی؟ »
دستبند را پایین میآورد بر میگردد و مثل وقتی که ذهنش با لیلیث به جنگ رفته بود با قیافه ای کاملا بی روح به کارگاه نگاه میکند .
ضربان قلب کارآگاه تند میشود. و بعد او نیشش را باز میکند. او کاری بیشتر از تهدید انجام نمیدهد :
«اما قصه فقط اینجا به پایان نمیرسه تا آخرین لحظه ای که شما زندهاید، آنها هم میآیند، آن ها ادامه دارند، فقط باید با مسائل کنار بیایید .
»در یکی از صفحات دفترچهها نویسنده از یک معما استفاده کرده بود. او کلماتی را انتخاب کرده بود که حروف اول آنها با هم ترکیب شده و نام قاتل را تشکیل میداد. همچنین، او از اعداد و نمادهایی استفاده کرده بود که به تاریخ وقوع قتل و محل مخفی کردن شواهد اشاره میکرد.
«به صفحه بعد برو و ، فصل دیگری را شروع کنید. ببینید که این قصه دیگر برایتان چه جیزی دارد؟ ، و دعا کنید که این چیزها زیادی دردناک نباشد حتا اگر با همۀ وجودتان و از ته قلب تان میدانید که به احتمال زیاد ، آن ها بدترین چیزها خواهند بود.»
با رمزگشایی کامل دفترچه، کارآگاه به شواهد جدیدی دست یافت که نقش مهمی در محکم کردن پرونده داشت. موفق شد شواهدی را که مقتول در دفترچه خود به آن اشاره کرده بودرا پیدا کند. این شواهد به طور کامل ثابت میکند که قاتل همان کسی است که به قتل رسیده است.
#داستان کوتاه
#داستانک

آخرین نظرات: