اسطورۀ زایش رومان‌ و گُمِبهداد(پسران خون کوروش) بخش هفتم:سکوتِ پس از توفان و زمزمه‌های انتقام

هنگامی که آتشِ کشتی‌های سوخته، آسمانِ تنگۀ پارس را به رنگ خون درآورده بود، ناگهان مِه سنگینی —ساخته‌شده به دست دیوان— روی دریای پارس پدیدار شد وسراسر آن را فرا گرفت. رومان روی عرشۀ کشتی آسیب‌دیده‌اش ایستاده بود و صحنه را تماشا می‌کرد. مِه راه خروج از تنگۀ هرمز را برای او باز کرد.

بازماندگان فاسدِ دربار اردشیر سوم که از نبرد تنگۀ هرمز آگاه بودند و خود را در پناهگاه‌های شوش پنهان کرده تا گُمبهداد را همراهی نکنند ، پس از هفته‌ها، ازطریق جاسوسانِ خود خبردار شدند: «پسران دوقلوی اردشیر، وارثان خونِ کوروش، هر دو در نبرد تنگۀ هرمز زنده‌اند!» “شاهزاده مانیک” ، ساتراپِ پارسه و ازخائنانِ مرگِ اردشیر —که دست‌نشاندۀ اسکندر بود— این خبر را چون سلاحی سرد دید. او که از خشمِ مردمِ پارس و بازگشتِ گُمبهداد می‌ترسید، پیکی بهساتراپی‌های کرمان، شوش، گرجستان، پارت، گرگان، خوارزم و ارمنستان فرستاد و از آن‌ها خواست برای جلسه‌ای مهم در هگمتانه او را همراهی کنند. سپس خود بهسرعت راهیِ هگمتانه شد. ساتراپ‌های کوچکِ ماد و ایلام نیز به آن‌ها پیوستند.

آخرین شبِ فروردین‌ماه، به نام روز «اَنارام» (*فروغِ بی‌پایان*)، همۀ ساتراپ‌ها با اسبانِ تیزرو راهیِ هگمتانه شدند. در میانه‌راه، به ساتراپِ بزرگِ ارمنستان —کهمنتظر مانیک بود— خبر دادند: «جلسۀ مخفی در هگمتانه برپا خواهد شد.» او نیز به تنهایی راهیِ آن‌جا شد. جاسوسان، خبرِ حضورِ مانیک و پیوستنِ ساتراپ‌ها رابه «آذرمُغان» (ساتراپِ بزرگِ ماد) رساندند و خواستار کشتنِ او شدند. اما آذرمُغان دستور داد:  «با نفوذ در میان همراهانش، دلیلِ حضورش را بیابید. تا رسیدنِدیگران در هگمتانه بمانید و همۀ رفتارهایش را زیر نظر بگیرید.»

مانیک با چهره‌ای خسته و مضطرب در تالاری زیرزمینی هگمتانه حاضر شد. اعضای انجمن که اضطرابِ او را دیدند، پس از مشورت‌های طولانی، تصمیم گرفتندگردهمایی را نیمه‌شبِ روز «اَشَه‌وَهیشته» (*راستیِ برتر*) در غاری در الوندکوه برگزار کنند. نیمه‌شب، همگی در غار گردِ آتش نشستند و به مانیک چشم دوختند. اوکه به خواسته‌اش رسیده بود، نفسِ عمیقی کشید و تشویش‌اش را پشتِ لبخندی مرموز پنهان کرد. سپس به تک‌تکِ چهره‌ها خیره شد و گفت: «آقایان! شما را گردآوردم تا خطری را که همگی از آن آگاهید – زنده‌بودنِ دوقلوهایِ اردشیر و کاساندان! – این دو پسر برای حکومتِ اسکندر و جانِ ما تهدیدی مرگبارند. نقشه‌ای دارمتا آنان را پیش از آنکه محبوبیت یابند یا متحد شوند نابود کنیم. باید آتشِ اختلافشان را چنان دامن بزنیم که هر دو در میدانِ نبرد به دست یکدیگر کشته شوند!»

هنوز سخنش پایان نیافته بود که ساتراپ‌ها به فکر فرو رفتند. همگی از محبوبیتِ پسرانِ خون کوروش ، هراسان توافق کردند بخشی از گنجینه‌هایِ غارت‌شدۀتخت‌جمشید را به اسکندر پیشکش کنند. پیش از بازگشتِ مانیک، پیکی ، شبانگاه با گنجینه‌ها راهیِ بابل شد.

حاملِ پیام به محضِ رسیدن، به کاخِ شاهی رفت. اسکندر در حالِ نواختنِ چنگ بود که با دیدنِ او، ساز را کنار گذاشت و دستور داد پیک را نزدش آورند. مرد پس ازکُرنش و تقدیمِ گنجینه، نامۀ مهرشدۀ ساتراپ‌ها را داد و گفت:

«سرورم، درخواستِ آنان در این نامه آمده است.»

اسکندر نامه را گشود. فقط دو خط نوشته بود:

«درود بر جهانگشا! مُغانِ جادوگرِ بابل را به پارس بفرست! پیش از آنکه برادرانِ ساسانی ، ایران را از چنگت برهانند، با جادو یکدیگر را نابود کنند.»

اسکندر که از شکستِ ناوگانش در تنگۀ هرمز خشمگین بود، فریاد زد:

«هفت مُغِ جادوگرِ بابل را احضار کنید! اینک مأموریتشان آغاز می‌شود.»

جادوگران به همراهِ پیک واردِ ایران شدند. اسکندر در نامه‌ای به مانیک نوشت:

«اینان استادانِ توهم و تاریکی‌اند. در پارسه، هدفِ نهایی را مشخص خواهند کرد: غاری در کوهِ مهر و اجرایِ مراسمی شیطانی برای نابودیِ دوقلوها. در تهیۀ ابزارِجادو یاری‌شان کن. اگر نیاز به خاکسترِ استخوان‌هایِ اردشیر سوم داشتند، همراهشان به تخت‌جمشید و استخر برو . برای جادویِ سیاهِ توهم، به خونِ گرگِ سیاه وسفیدِ کوهِ دوزاغون در پاسارگاد نیاز دارند. سپس به دشتِ مرغاب برو و از آسیابانی به نام «بشرویه»، شیشۀ طلاکاری‌شده‌ای را که اشک‌هایِ دزدیده‌شدۀ رومان وگمبهداد در کودکی در آن است، بگیر و به جادوگران برسان!»

مانیک طبقِ نامه پیش رفت. آذرمُغان نیز شخصاً در پیِ او راه افتاد.

آذرمُغان پیش‌از مانیک به آسیابان رسید و شیشه‌ای طلاکاری‌شده به او داد و رفت. ساعاتی بعد، مانیک نزدِ بشرویه آمد و شیشه را طلبید. آسیابان لحظه‌ای درگیرجدالِ درونی شد. با چشمانی مضطرب به دو شیشه نگاه کرد؛ یکی را آذرمُغان —مردی با ابهتِ مادی— داده بود و دیگری یادگارِ سال‌ها پیش بود… سرانجام برتردیدش غلبه کرد و شیشۀ دوم را —که از آبِ چشمۀ بناب پُر شده بود— به او داد.

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط