اسطورۀ زایش رومان و گُمِبهداد( پسران خون کوروش) بخش هشتم : نقشه شوم

** نقشهٔ شوم**

مانیک با شتاب به‌سوی استخر راند. در سپیده‌ دمِ خردادماه – روزِ نَگهبانِ آب– و در هنگامۀ جشنِ تندرستی، کمال و رسایی، به شهر استخر رسید.

جادوگران اسکندر، در حال ساخت پیکره‌هایی مومیایی از دو وارثِ خونِ کوروش بودند تا سوزن‌های زهرآلودِ «کین‌تارهای» – نفرتِ کهن – را در قلبِ رومان و گُمبهداد فروکنند. آنگاه با برانگیختنِ بادهای سیاه، این کینه را به اردوگاه‌هایشان فرستاده تا پندارِ مرگِ پدر را در ذهنِ دو بردار زنده کنند؛ چنان که هر یک، دیگری را قاتلِ پدر و ویرانگرِ ایران بپندارد.

خبرهای جاسوسان به آذرمُغان ‌رسید. او می‌بایست پیش از گشوده شدنِ دهانۀ این جهنم، فتنه را خاموش ‌کند. بی‌درنگ به پناهگاهِ خویش در کتابخانۀ مرکزیِتخت‌جمشید شتافت و در آنجا اقامت گزید. بی‌معطلی، دستنوشته‌ها و کتاب‌های مُغان را ورق زد تا رازِ خنثی‌سازیِ جادوی سیاه را بیابد. با خود زمزمه کرد:

«باید پیش از زخمی‌شدنِ دل‌ها، پیش از مرگِ برادری، راهی بیابم… پیش از آنکه کین‌تاره، ریشه در جانشان دوانَد.»

هنوز زمانِ زیادی از جست‌وجویش در کتابخانۀ نیمه‌سوختۀ سلطنتی نگذشته بود که به دست‌نوشته‌ای از جمشیدِ پیشدادی برخورد. برقی از شادی در چشمانِ آذرمُغاندرخشید. متن را با ولع خواند:

«برای بستنِ طلسمِ خشم، در بامدادِ هفتمین روزِ ماه –  روزِ اَمُرداد، روزِ جاودانگی – به سپندترین مکان رو و آن را پالایش کن. طلسم در سکوتِ شب اثر می‌کند… اما برای در بند کشیدنِ دیوِ خشم و دروغ، باید در نهمین روزِ ماه –  روزِ دی، روزِ چیرگیِ اهریمن – و در هنگامۀ نیمه‌شب، او را به نامِ مهر فراخوانی…»

خورشید بر فراز آسمان، چون سپرِ زرینِ پهلوانی افسانه‌ای، پرتوهای آتشینش را بر ستیغِ کوهِ اسرارآمیز می‌افکند؛ کوهی که سینه‌اش نگهبانِ سنگ‌نبشته‌هایشکوهمند و آرامگاهِ شهریارانِ باستانی بود و سایه‌اش، قصه‌های هزاره‌های خاموش را در آغوش داشت.

آذرمُغان از اسب فرود آمد. ظرفِ آردی را که از آسیابانی در دشتِ مرو خریده بود، از کیسۀ پارچه‌ای بیرون آورد. در پایِ کوه بر زمین نشست و با آرد، نشانِاحضاریِ نُه‌پَرِ امشاسپندان را بر خاک کشید. آنگاه اشیای مقدسِ به‌یادگار‌مانده از استادش، جمشیدشاه، را از خورجینِ کهنۀ چرمی‌اش بیرون آورد:

تخته‌سنگِ سیاهرنگِ پلکانیِ چسبیده به پایِ کوه مهر را  – نمادِ زمین و سه‌پلۀ اندیشه، گفتار و کردارِ نیک  – محرابِ خویش ساخت. آتشی افروخت تا نیروهایاهریمنی را بسوزاند و فضا را پالایش کند. سپس قطراتِ آب – نمادِ سپندارمذ (زندگی) – را به چهارسویِ محراب پاشید و زمزمه کرد:

«‌ زیوِنیتَن، زیوِنیتار، زیوِنیتاریه!»

( ای زندگی‌بخش! زنده‌کننده! ای تواناییِ بخشندگیِ زندگی!)

پیش از آغازِ ورد، کیسۀ چرمی‌اش را گشود. «خَرَفستر»‌ها – مار و عقربِ نمادینِ پلیدی – را بیرون آورد و یکایک با خنجرِ استاد فروریخت. سپس صفحۀ مفرغیِنقش‌دار از چهرۀ میترا را رو به آتش، بر بالای محراب نهاد تا نور بر سیمایِ دیوِ خشم تابانده شود. و سرانجام، دانه‌های انارِ سرخِ خریداری‌شده از باغدارانِ کلیلکرا – نمادِ *باروری و پیروزی بر تاریکی* – در چهارگوشۀ دایرۀ احضار نشاند.

این نبرد، بهایی داشت . بهایی که بابخشیدن بخشی از خاطراتِ نورانیِ زندگیِ مُغِ پیر می‌بایست‌سوزانده می‌شد تا دیوِ خشم – زاده‌شده از شادیِ انسان‌ها – را به بند بکٓشاند. تنهایک سال پس از این نبرد، سایۀ دیو ناپدید می‌شد…

آذرمغان، حلقه‌ای از «بَرسَم» – شاخه‌هایِ درهم‌تنیدۀ انار و مورد – را به دست چپ گرفت و دست راست را به سوی آتش بلند کرد. پیش از خواندنِ ورد، سه بارزمزمه کرد:

«اَشِم، اَشِم، اَشِم!»

و با هر تکرار، گامی به سوی نور برداشت.

سپس وردِ احضار را فریاد زد:

«اَشِم وَهو وَهیشتِم اَستی!

اُشتا اَستی، ثْرائِشتِم اَستی!

اَشِم ایش اَشا هائوتای، اَشِم اَشِم اَشایی رَتوم!»

 (راستیِ والا، بهترین است!

خوشبختی و برگزیدگی، از آنِ اوست!

به یاریِ اشه، ای دیو، درِ دوزخ را بر تو می‌گشایم!)


 پی‌نوشتِ واژگان:

١. خَرَفستر (xrafstra): جانوران موذی (مار، عقرب، رتیل…) در فرهنگ اوستایی.

٢-. زیوِنیتَن (zivenitan): زندگی‌بخش –

زیوِنیتار (zivenitãr): زنده‌کننده –

زیوِنیتاریه (zivenitãrih): تواناییِ بخشندگیِ زندگی.

٣. اَشِم وَهو وَهیشتِم اَستی: اشاره به برتریِ نظم کیهانی (اَشا).

۴. اُشتا اَستی، ثْرائِشتِم اَستی: ستایش خوشبختی و برترین پاکی.

۵. اَشِم ایش… رَتوم: فراخوانِ دیو با نامِ مهر (میترا) و گشودنِ دروازۀ دوزخ.

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط