گزارش نیک: گزارش شماره ۱ . از تهدید استاد تا اجرای پروژه

از تهدید استاد تا اجرای پروژه

بعد از مدت‌ها دوری از نوشتن گزارش روزانه، از امروز (۱۵/۰۷/۱۴۰۵) تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم ببرم (انگشتان مبارک را روی صفحهٔ کیبورد گوشی بلغزانم) و شروع به نوشتن کنم. هرچند سخت است، اما تلاشم را خواهم کرد.

در سال تحصیلی جدید روزهای چهارشنبه تدریس ندارم. بنابراین، مانند روزهای دیگر هفته، ساعت شش و سی دقیقه بامداد از خواب پُرآشوب شب پریدم و دیگر خوابم نبرد. از این دنده به آن دنده شدم؛ باز هم خواب به چشمان خسته‌ام نیامد. اخیراً ذهنم پر از حرف است؛ حرف‌های زیاد، حرف‌های گفته و نگفته. ساعت هشت با حال خراب بلند شدم. پس از قضای حاجت، دست و صورتم را شستم. به اتاقم رفتم، جلوی آینه ایستادم و به قیافهٔ ژولیده‌ام نگاه کردم. خنده‌ام گرفت. موهایم شکل و شمایل درستی نداشت، یکی بود یکی نبود شده بود . شانهٔ چوبی‌ام را برداشتم و سرم را با حرکتی ناگهانی به پایین خم کردم و از پایین به بالا (در جهت رویش موها) شانه کشیدم. سرم را بالا گرفتم و دوباره به خودم نگاه کردم. قیافه‌ام دیدنی بود. رگ‌های پیشانی‌ام متورم شده بود. باز هم حرف‌های نگفته در لایه‌های پرپیچ‌وخم مغزم رژه رفتند. اشکم سرازیر شد. همیشه همین‌طور بود. به قول معروف، اشکم دم مشکم بود. به خودم قول داده بودم برای هیچ چیز گریه نکنم، حتی یک حرف مُفت؛ اما نمی‌شد. دستمال کاغذی را برداشتم و فین محکمی کردم و دو فحش هم نثار فتنه‌انگیزان کردم. به آشپزخانه رفتم، آرام و بی‌صدا صبحانه خوردم و ساعت نه از خانه بیرون زدم. از کوچهٔ نه ربانی (مسیر خانه‌مان) تا آرامگاه حافظ را پیاده رفتم. تصمیم گرفتم به آرامگاه بروم و دو ساعتی را در جوار حضرت دوست بمانم. جلوی آرامگاه برنامه را تغییر دادم و مسیر را تا دانشکدهٔ ادبیات ادامه دادم. با حسرت به هر سه دانشکدهٔ ادبیات و علوم که زمانی پر از دانشجو بود نگاه کردم. دانشجوها چه شور و هیجانی به پا می‌کردند! نگاهم را با حسرت از آن‌ها گرفتم و هنگام رد شدن از چهارراه ادبیات، تاکسی گرفتم به سمت ادارهٔ بیمهٔ تأمین اجتماعی ۵ شیراز برای پیگیری پرونده‌ام. بالاخره پس از پنج سال دوندگی، کارم به نتیجهٔ قطعی رسید. مسئول رسیدگی گفت: «ارجاع دادیم به اداره کل؛ از آنجا پیگیری کن.»

پیاده از میدان گلستان مسیر را تا آرامگاه طی کردم؛ البته در این بین به چند فروشگاه لباس هم سر زدم. ساعت ده و سی دقیقه داخل آرامگاه رفتم. مسئول کنترل ورودی وقتی دید با کیف پولم درگیرم، پرسید: «می‌خوای بری داخل، کاکو؟»
گفتم: «آره. می‌خوام برم برای تمدید کارت عضویت (مرکز حافظ‌شناسی).»
گفت: «خودت را اذیت نکن، کاکو؛ برو داخل.»
تشکر کردم و از گیت گذشتم. از حیاط اصلی گذشتم. وارد حیاط دوم که شدم، با گروه زیادی از دانش‌آموزان ابتدایی روبه‌رو شدم که آمده بودند بازدید.

هنگام رفتن به مرکز حافظ‌شناسی، موبایلم زنگ خورد. داشتم صحبت می‌کردم که با دوستم فرانک روبه‌رو شدم؛ از دیدنش هم خوشحال و هم متعجب شدم. دو سالی بود ندیده بودمش. گفتم: «مگه امروز بیمارستان نیستی؟»
گفت: «امروز تعطیلم. همیشه روز تولدم میام حافظیه.»
دو ساعت با هم حرف زدیم و از هر دری گفتیم.
امروز را به فال نیک گرفتم.
هرچند اول صبح حال افتضاحی داشتم و حالم گرفته بود، اما میانهٔ صبح نیک و خیر بود.

نگین دهخدا (۱۵/۰۷/۱۴۰۵)

https://t.me/ketabkhan_azhabse_vazheha

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط