«هوشاک»
هامون موبایلش را در آورد. آنتن نداشت. شب فرا رسید و جایش را به صبح داد. دیگر در صحرا از نَم خبری نبود. باد سوزان سر گرفته بود. داغ داغ بود. باد هرچه شن و ماسه توی صحرا بود با خودش روان کرده بود و به پرو پای بوتههای طاق و درخت گز میپیچید… هامون خسته شده بود. بند کفشهای کتونیاش مُچ پاهایش را زخم کرده و حسابی عرق کرده بود. پیراهن سفیدش حسابی خاکی و چشمهایم پر از شن ریزه شده بود. به روز میتوانست جایی را ببیند. چشمانش را بست و منتظر ماند تا آن بادگیرم و سوزان تمام شود. نفسش بالا نمیآمد. گرما و طوفان طاقتش را طاق کرده بود. صدای کسی را کنار خود شنید.سرش را به طرف صدا بر گرداند . چهره آفتاب سوختهاش را درهم کشید. چشم گشود. از کوچه چشم به صاحب صدا نگاه کرد. صدا سرش را کاملا پیچیده بود و چهرهاش مشخص نبود.
-بلند شو جَوون موندن اینجا مساوی با مرگه
دستش را به سوی هامون دراز کرد. هر دو پیاده به راه افتادند . اولین تپه رمل را پشت سرگذاشتند.
-تو این فصل غروبها کمتر هوشاک میگرفت.خدا رحم کنه.
-تا شب میرسیم پناهگاه ؟
پیرمرد متوجه سوال هامون نشد. و دوباره شروع کرد به حرف زدن:
-از قدیم گفتن هوشاک (باد گرم) از بهشت میآد. سر راهش از جهنم میگذره .
– به خاطر همینه که هوا اینقدر گرمه!
بازهم پیرمرد دوباره به حرف آمد :
– هوشاک که بیاد دیگه ثمری روی درختای خرما نمیذاره.
هامون سر بلند کرد خواست سوال دیگری بپرسد که ناگهان زمین غرید و پیرمرد در هوا رقصید و در گردباد گم شد.
۱۴/۰۲/۱۴۰۲
نگین دهخدا
https://negindehkhoda.ir/wp-login.ph
https://virgool.io/@dehkhodanegin2

3 پاسخ
گرما، تشنگی و توهم در داستانک شما به خوبی قابل لمسه. دست مریزاد
درود و سپاس از توجهتان
سپاس از توجه تان 🙏🏻🙏🏻