داستانک ٨۵ «اندرومتا»

کهکشان اندرومتا

بیست‌وشش‌شهریورماه‌هزاروچهارصدودو، خورشید رفت و زردی خونینش را به جا گذاشت. تکه‌های ابر گل‌به‌گل در رنگ‌بازی آسمان آشفته پخش شدند:

+ از خوبی‌هایش باید دل‌ بکنی.  

سینۀ روز دمادم رنگ می‌گذاشت و برمی‌داشت. تاریکی برهمه‌جای آسمان می‌لمید و هوای کوهستان سرد: 

+نگاه کن تاریکی کم‌کم کناره‌های روشن‌اش را می‌بلعد!  

ادامه داد: 

+باید لنگر را از آب کشید و به دریا زد . باید رفت. 

 نگاهم به سوی آسمان کشیده شد . کم کم روشناییِ باریکه‌های ته آسمان برچیده می‌شد و به نیست می‌نشست و تاریکی آن را می‌چرید و می‌چرید.  

+باید همه آنچه را که در ساحل ساخته‌ای به ساحل‌نشینان بسپاری و کشتی‌ات را به آب بیا‌ندازی.  

زردی خونین خورشید رفت و آخرین رمق شب آرام و پرصلابت بر همۀ آسمان چیره شد. نگاهم همچنان خیرۀ آسمان بود. 

+ باید خودت را بسپاری به باد امواج سرنوشت. دل به جهانگرد درونت بسپار به همان کریستف کلمبی که می‌خواهد سرزمین جدیدی را کشف کند.  

-می‌خواهم ماژلانی باشم که حاضراست جانش را به‌خاطر جست‌وجو از دست بدهد.  

چشم می‌دهم به ستاره‌های آسمان تا راهم را پیدا کنم. از دور برای ساحل‌نشینان دست‌ تکان می‌دهم. خودم را  در کنارشان می‌بینم. ایستاده.  

صدایش این‌بار در کمترین فاصله در گوش‌هایم پیچید:  

+ سعی کن از همۀ آنچه‌ ساخته‌ای دل بکنی. همۀ آزموده‌ها را به گذشته بسپار. زمان و مکان را فراموش کن. بگذار صبح با نام تو آغاز شود تا پریشانی‌ شبت از یاد برده شود. بادبان‌های زندگی‌‌ات را بالا بکش. قطب‌نمای کهنه‌ات را از جیب بیرون بیاور. لنگر را از آب بیرون بکش و به دریا بزن . به دور دست‌ها خیره شو. در کنار تو صبحی است که رنجِ شبان از یاد خواهد رفت.  

نگین دهخدا 

١٣/٠٣/١۴٠٢

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط