مرد یک خودنویس برای خودش خرید. خودنویس قلمی جادویی شد. هر روز برای نویسنده داستان مینوشت. داستانهایش در معتبرترین مجلهها و روزنامهها منتشرمیشد. مخاطبینش از همه قشری بودند فقیر و ثروتمند. روزی دزدی به خانهاش زد و خودنویس را دزدید. مرد دیگر نتوانست داستانی بنویسد. خبرنگاری خودنویس را از دزد خرید. نویسنده افسرده و غمگین در گوشهٔ خانهاش جان سپرد. دزد پول آن رابه دکتر داد تا درمانش کند. خبرنگار با استفاده از جادوی خودنویس شروع به نوشتن خبرهای داغ و تازه کرد. روز بعد دزد، مُرد. خبرنگار هر روز معروفتر میشد. روزی برای تهیه تازهترین خبر به میان مردم معترض در خیابان رفت. خیابان پراز جمعیت بود. پلیس به جمعیت حمله کرد. خبرنگار به زمین افتاد. بلند شد و لباسش را که خاکی شده بود تکاند. خودنویس در جیبش نبود. او دیگر نتوانست خبرهای داغ و به روز را بنویسد.
کارگردانی سرخورده از نپذیرفتن فیلمنامهاش، به خانه میرفت. او خودنویس را پیدا کرد و در جیبش گذاشت.
خبرنگار از کارش اخراج شد.
کارگردان خودنویس را روی میزش گذاشت. خودنویس شروع کرد به نوشتن فیلمنامه.
خودنویس هر روز با جادوی خود برای کارگردان فیلمنامه مینوشت. و او در کمتر از دوماه مشهورترین کارگردان شد، در جشنوارههای مختلف جایزه گرفت. در آخرین اکران فیلمنامهاش مردم برای گرفتن امضا دورش جمع شدند. کارگردان سرمست از شهرت میخندید و به مردم امضا میداد . کسی از بین جمعیت صدایش زد. عکاسی، عکس گرفت. نور فلشِ دوربین به چشمان کارگردان برخورد کرد. چشمانش را بست. خودنویس از دستش کشیده شد.
کارگردان از شهرت افتاد. او را به پایِ میز محاکمه بردند. قاضی خودنویسی را از جیب کُتَش بیرون آورد. کارگردان با تعجب به دست قاضی نگاه کرد. قاضی دستور اجرای حکم داد. خودنویس نوشت: « حکم، اعدام، امروز اجرا شود.»
۲۱/۱۱/۱۴۰۱
نگین دهخدا
https://www.instagram.com/p/CofkxtiSJB7/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

آخرین نظرات: