«ساحلنشینان صدای غرّش امواج را نمیشنوند.»
نشستم کنارش. دلبر رو میگم. دستاش میلرزید. سردِ سرد بود. انگار که تو کُپّه برف افتاده باشه . گرفتمشون تو دستام. سرش پایین بود. نگام نمیکرد.
آهسته گفت: «بوی دریا میدی.»
گفتم: «بازار بودم. رفتم برات ماهی خریدم. وقتی مرخص شدی میخوام برات سبزی پلوماهی درست کنم.»
-«ماهی مرده که بوی دریا نمیده؟»
با لبخند بیجونی دوباره گفت: «هرچیزی موقع مرگ بوی اونجایی رو میده که دلتنگشه.» بعدم بُغز کرد، بیمی چشماش تر شدن یهو.
غمگین گفت: «من بمیرم بوی تو رو میدم.»
دلم هُری ریخت از حرفش. بدنم یخ زد از ندیدنش. غصه عالم چمباته زد رو قلبی که با دیدنش شیشوهشت میزد، ولی حالا داره فقط یه نوا میزنه، نوای دَمامِ ظهر عاشورا. سر بلند کردم ، تا به خودم اومدم، دستاش از زیر دستام کشید. از کنارم پا شد. آروم زیر لب خداحافظی کرد. نگاهم ماتش بود. رفت کنار پنجره. صداش زدم: «دلبر! دلبر! وایستا!» واینستاد. تو تاریکی شب میون غرش باد که آوازهای خاموش را افسار گسیخته کرده بود ، رفت. مثل رفتنِ جان از بدن.
۲۶/۰۲/۱۴۰۲
نگین دهخدا
https://t.me/+Y3HkUrr-8HYxZDc0
https://negindehkhoda.ir/wp-login.php

آخرین نظرات: