



«این دو کودک، با نشانِ اهورامزدا بر سینه، امپراتوری نوینی خواهند ساخت که آوازهاش از کرانههای سند تا دریای روم خواهد پیچید!» آخرین پادشاه هخامنشی، پس از خواباندن شورش ها و آرام کردن مدعیان پادشاهی ، در سال ٣٣٨ پیش از میلاد، به دست باگواس وزیرِخائن دربارش مسموم شد و از دنیا رفت .
اسکندر که چشم به تاج و تخت ایران داشت، و از وجود وارثان تاجوتخت آگاه بود، برای نابودی کودکان دو قلوی پادشاه ایران نقشه کشید. او دستور داد، آن دو را زندهزنده در صندوقی از چوب ساج گذاشته، آن را مهر و موم کرده ، در رود مقدس کرخه بیندازند. صندوق اما به ارادهٔ اهورامزدا، از تلاطم آبها گذشت و در حاشیهٔ رود مقدس کرخه به گل نشست .
گئوبِروه سردار وفادار اردشیر و از نجیبزادگان فراری هخامنشی، که از کودتا نیز جان سالم به در برده و در کوههای زاگرس پنهان شده. ، یک روز در حالی که مشغول نیایش آناهیتا الهه آب بود چشمش به صندوقی مهر و موم شده افتاد . با تردید به طرفش رفته و آن را به خشکی کشاند . حین بلند کردن آن صدای گریههای بیفقۀ کودکی از داخلش به گوش رسید. گئوبروه تمام توانش را به کار بست ، صندوقچه را باز کند ؛ اما به طرز عجیبی بسته شده بود و با هیچ نیروی فیزیکی قابل گشودن نبود . او پس از تامل زیاد، تنها امید خود را در مرد کهنسالی یافت که نه تنها یک مغ، بلکه ؛ آخرین بازماندهٔ جادوگران آیین زرتشتی بود و از هنرهای رمزآلود باستانی آگاه . گئوبروه صندوقچه را بر روی اسب گذاشت و به سرعت به سمت آتشکده «آذرجو» تاخت . پس از ساعتها پرس وجو از مردمی که به آتشکده می آمدند و میرفتند شب هنگام، مخفیانه وارد آتشکده شد و به پیرمردی با ریشی سفید و چشمانی که گویی ستارگان را در خود جای داده بود، رسید . آذرمَغان دینگهه! پیرمرد جادوگر در خانهای نزدیک «معبد آناهیتا» زندگی میکرد. گئوبروه ماجرای یافتن صندوقچه و گریه های کودک درون آن را ، برایش باز گفت. پیرمرد، پاتند کرد و به طرف صندوق رفت . قبل از اینکه کسی متوجه شود صندوق را به داخل خانهاش برد. سریعا دستانش را بر روی مُهرو موم گذاشت و آرام شروع به خواندن کرد:
« اَشِم وَهیشتِم، دَرَم اَپاواَ » ١
در صندوقچه باز شد. با دیدن صورت کبودِ دو کودک ، حیرت زده دستانش را روی سینۀ آنها قرار داد دوباره شروع به خواندن :«اَشِم اَهُورا، آخیِ اَنغوش، ویوَنگهَم چیت! »ٰ٢ کودکان بنای گریه را سر دادند .
او بلافاصله گئوبروه را به دنبال غذا و پوشاک فرستاد و خودش کودکان را در مکانی امن گذاشت. و به عبادتگاه رفت. در عبادتگاه ،آذرمَغان دینگهِه، اورمزد را خواند، برای لحظهای کوتاه خوابی عجیب دید : «نیزهٔ داریوش» که در رودخانهای گم شده بود و «کمان آریوبرزن» که در دل کوهی از استخوانهای سربازان مدفون شده بود. اورمزد به دو کودکی که نشان فروهر بر سینهشان نقش بسته بود اشاره زد و گفت:
«این دو کودک، یکی با نیزهٔ داریوش و دیگری با کمان آریوبرزن، ایران را از ظلمت خواهند رهاند… نباید تا زمان موعود هویتشان فاش شود.»
جادوگر پیر دیدار کوتاهش با اهورامزدا را برای گئوبروه باز گو کرد . و در آخر به او تاکید کرد : «این دو کودک همان وارثان خون پادشاه بزرگ ، کوروش ، هستند و باید کاملا مراقب آن ها باشی.» گوئوبروه پیشنهاد داد : «آن ها را به شوش خواهم برد، و در روستایی دور افتاده، از آنها مراقبت خواهم کرد تا زمان موعود فرا رسد. » مغ پیر تصمیم او را پذیرفت. برای کودکان نامهای «رومان» – به یاد رومزدههایی که اسکندر به ایران آورده بود- و «گُمَبِهْداد» -عدالت گمشدهٔ هخامنشیان- را برگزید ، سپس آن ها – یعنی گئوبروه و دو نوزاد – را در حلقه مراقبت و محافظت جادوی باستانی خود قرار داد.
سپیده دم فردای آن روز گئوبروه را راهی شوش کرد. پس از مطلع شدن از امنیت شوش و روستای مورد نظر ، کودکان را با خود به آنجا برد و به گئوبروه سپرد.
گئوبروه مانند پدری دلسوز از رومان و گُمَبِهْداد مراقبت میکرد . او کودکان را با شیرِ یک شیرْمادهِ پارسی که ؛ نماد قدرت و حمایت ایزدی است و عسل کوههای زاگرس پرورش و تغذیه میکرد ، و همواره نماد اهورایی فروهر ، همانند چتری بالای سرشان سایه میانداخت، و آنها را تحت حفاظت خود قرار میداد .
دریک صبح بهاری در دامنه جنگلیِ زاگرسْ کوه که با انبوهی از درختان سوزنی برگ پوشیده شده و مه رقیق صبحگاهی که به آرامی از بین تنه درختان حرکت می کرد، و نور خورشید ، پرتوهای نورش را از میان درختان عبور میداد و بر روی خزه های ضخیم و برگ های افتادۀ درختان بلوط و کاج های تازه میتابید، طوری که بویشان در هوا نفوذ می کرد و روح هر جنبندهای را نوازش میداد. گئوبروه در حال آموزش هنرهای دفاعی و رزمی به « رومان » و «گُمَبِهداد» که حالا نوجوانان قوی و تنومندی شده بودند ، بود . ظهر هنگام بازگشت به روستا خبر رسید پزشکی معجزهگر به روستا آمده . گئوبروه به به همراه پسرانش بهانه معاینۀ به نزد او رفتند. بهانۀ دیدار دوست دیرینهاش، راه آموزش فلسفهٔ زرتشت و راز و رمز پادشاهی اجدادش برای پسرها باز کرد. دو برادر با آموزشهای ویژهای که جادوگر پیر در دامن طبیعتِ زاگرس و به آنها میداد ، رشد کردند و بالیدند .
زاد روز ٢٠ سالگی رومان و گُمَبِهْداد ، همزمان شد با ملاقات مجدد آنها با مُغ پیر . در آخرین روز آموزش به پیشنهاد گئوبروه به نیایشگاه مخفی «ایزدمهر» که در دل زاگرس کوه بود رفتند. نیمه شب ِ اولین شب ِ حضورشان در نیاشگاه، فرشته نیکی «سپنامینو » در خوابِ رومان و گمبهداد آشکار شد:
«برخیزید! که خون کوروش در رگهایتان جاریست. بروید و تخت جمشید را از چنگال اهریمنِ یونانی برهانید!»
هر دو از خواب پریدند،آنچه را که در خواب دیده بودند برای گئوبروه وآذرمَغان بیان کردند.
گئوبروه ماجرای زندگی و پیدا کردنشان و کمکهای مُغ پیر را برایشان بازگفت. آذرمَغان ساکت و مرموز در کنار آتشدان عبادتگاه نشسته بود ، رو به گئوبروه گفت: «این دو شیء را باید به آنهاسپرد. هر دو روحی کهن دارند . یکی از نژاد رومیها اما با روحی ایرانی، و دیگری از تبار سکاها اما با قلب پارسی. این دو جوان ایران را از تاریکی بیرون خواهند کشید.» سپس به آرامی از جا برخاست و در سکوت به انتهای عبادتگاه رفت و با دو سلاح عجیب و خیره کننده در دست در برابر آنها ایستاد . با تأنی نگاهی به رومان و سپس به گمبهداد کرد. مُغ پیر ، نیزه سلطنتی داریوش یکم ، که با طلسم مغان به سلاحی شکست ناپذیر تبدیل ، و کمان آریوبرزن که از چوب سرو کاشمر ساخته شده بود ، به گئوبروه سپرد . به هر سه نفر هشدار داد: « شب هنگام فردا ، ماه کامل در آسمان پارس طلوع خواهد کرد . مراسم انتقال سلاحها را در آنجا انجام میدهیم . »
دومین شب از سال ٣٨٩ قبل از میلاد در هوایی مهآلود در دشت پارس، گئوبروه با آیینی باستانی نیزه را به رومان و کمان را به گمبهداد داد . آذرمَغان، در حالی که نیزهٔ داریوش را به دست گرفته و کمان آریوبرزن را به آسمان نشانه میرود «منترهٔ زرتشت» را زمزمه کرد: «نیزۀ داریوش، هر که آن را برافرازد، سپاهیان را زیر پرچمِ خویش یکپارچه کند… و کمانِ آریوبرزن، تیرهایش هرگز خطا نرود، که انتقامِ مقدس از آنِ مردمانِ دادگر است! ای اهورامزدا، این منتره را استوار بدار!»
با هر تکرارِ وِرد، سایههای جنگاورانِ گمشده از خاک برخاستند و به سپاه آنها پیوستند.
با همراهی گئوبروه و راهنماییهای آذرمَغان دینگهه، رومان و گمبهداد، با این دو سلاح به چهارسوی ایران سفر خود را آغاز کردند.
پینوشت
١- رومان به معنای «روشنایی»
٢- گمبهداد به معنای «عدالت نهان»
٣-” ای راستی نیکو، در را بگشا” یا “با نیروی راستی، باز شو”
۴- ”ای راستی اهورایی، جانِ زندگی را بازگردان!” یا “با نیروی اهورا، حیات به وجود بازگردد!”
۵- چوب ساج : در باور ایرانیان نماد جاودانگی
۶-گئوبروه: نامی باستانی به معنای “دارندهٔ گاو نیک” یا نماد حفاظت از زمینهای ایران
٧- رودخانهٔ کرخه: رودی است در جنوب غربی ایران که در اساطیر باستان با ایزدبانو آناهیتا پیوند داشت.
٨-آذرمَغان دینگهه : به معنای «نگهبان آتشِ وجدان». از آخرین بازماندگان مغانِ «سپنتوداته» (مغانی که رازهای «گاتها»ی زرتشت را حفظ میکردند) است. پس از فروپاشی هخامنشیان، به دنبال کشف راز «خون کوروش» (نماد فره ایزدی گمشده) به خواب ابدی فرورفت و اکنون در دوران کنونی بیدار شده است.
٩- «منتره» : ذکر جادویی به زبان فارسی باستان نگین دهخدا


یک پاسخ
Okay, slot fans, who’s been spinning at slotspk32game? Any tips for a newbie? Give them a spin at slotspk32game.