بازگشت به حال، بار امانت :
خاطره آن دوران پرآشوب، همچون زخمی کهنه و عمیق، وجود آذرمغان را به تیر کشید؛ زخمی کهنه که با هر تلنگر و سوزش سر باز میکرد. چشمهایش را برایلحظهای طولانی بست، گویی میخواست تمام آن تصاویر تلخ را پشت پلکهای سنگینش محبوس کند. باد سردی که از دشتهای لخت و بیپایان شوش برخاست نالهکنان از میان ویرانههای دوردست گذشت و همچون پنجههای نامرئی زمانه، خراشی بر سیمای فرسودهاش انداخت. صدای پنهان مردمان این سرزمین، همچونرودخانههای خروشانش در دلش میجوشیدند و گوشش طنینانداز میشد، و هر نجوایی از آنان همچون سیلابی از خاطرات میآمدند و میرفتند. یاد روزهایی که ایران در دستان بزرگمردی همچون کوروش بود؛ یاد روزهایی که کشور با دروغهای کوچک تقسیم شد. در دل آذرمغان، رودهای خون و تاریخ همواره در جریان بودند. ولی اکنون آنرودخانهها ، از دل کویر تا دل کوهساران برای به هم پیوستن آماده بودند . گویی هر ذره از این خاک، هر برگ درختان بلوط کهنسال، و هر صخرۀ سر برافراشته دردل کوهستانها، شاهدانی خاموش هستند که داستانی از رنج و امید را که قرنها در فراز و نشیب این مرز و بوم به چشم دیدهاند در گوشش نجوا میکردند. آنچه بردوشش سنگینی میکرد ردایِ روی دوشش نبود ؛ بلکه بار امانت گرانبهایی بود که میدانست هرگز نمیتواند از زیر آن شانه خالی کند. او از دیروز، از یأس وناامیدی، از تکرار همان اشتباهات میترسید . همانطور که ابهاماتی از گذشته در دل افکارش میچرخیدند، در عمق وجودش ندای گذشتگان نیز میپیچید. صدایکوروش بزرگ، که در میدانهای نبرد که تنها به ندای خرد گوش فرا میداد و یارانش را خطاب قرار میداد که: «حقیقت به دست فرد نیست. حقیقت در اتحاد مردماست.» و صدای جمشید را که به دلیل غرور و اشتباهاتش، سرنوشت خود و مردمانش را به جهنم ضحاک مار دوش کشاند. آذرمغان به یاد آورد ؛ در روزهای اوجقدرت کوروش ، شاهد چه شکستنهایی بود ، شکستنهایی نه از شمشیر و نبرد، بلکه از دروغها و خیانتها، از اشتباهات مهلک انسانی.
آن زمان، آذرمغان با تمام وجود باور داشت که «آنچه سرنوشت را میسازد، تنها قدرت یک فرد نیست، بلکه اتحادِ روح جمعی مردمان است .» او به یاد جمشید ودوران سرنوشتش در دربار او افتاد . چقدر به سرزمینش افتخار میکرد ؛ اما غرورش باعث سقوط بزرگش شد. اما حالا سالها و قرنها از آن دوران گذشته بود .
دیگر نمیتوانست به یک فرد یا نامی بزرگ امید ببندد. ولی در این لحظه او، به چیزی دیگر ایمان داشت. ایمان به مردمی که در دل خود چیزی بیش از قدرت فردیدارند: “اتحاد و خرد جمعی”. مردمانی که در خونشان طنین نام کوروش را دارند، و در دستهایشان شمشیر حقیقت داریوش را. چشمانش را گشود و به آسمانبیکران شب نگریست هنوز ستارگان درخشان بر فراز آسمان میدرخشیدند، همانگونه که هزاران سال پیش، در شبهای پاسارگاد برای کوروش، و در شبهاینخستین روزگار برای جمشید میدرخشیدند. اما اکنون چیزی دیگر در دل آسمان بود. حسی غریب و در عین حال آشنا، چیزی شبیه به ندایی مبهم که در اعماقوجودش ریشه میدواند. هر ستاره همچون نور امیدی در دل تاریکی سوسو میزد، فکرش را بر روی این کلمات متمرکز کرد: «اگر ملت اراده کند، آسمان نیز به کمکآنان خواهد آمد.» اما او میدانست که این بار، آن امیدها باید در قلب یک ملت برافروخته شوند. به قلههای بلند نگاه کرد و با خود گفت : « در دل آنها همیشهبخشی از آتش تاریخ روشن است.» نفسی عمیق کشید:
«چشمهایم دیگر جز به آینده به چیزی نمینگرند. آنچه به سرنوشت ملت مربوط است، از خاک این سرزمین برخواهد خاست.»
در سکوت شب، زمزمهای در گوشش پیچید: «آیا ما نیز به همان راه میرویم؟» اینبار عمیقتر نفس کشید:
« نه. اینبار ؛ باید این سرزمین از خاکستر خود برخیزد. از خون خود، از تاریخ خود. باید راه را برای پسران خون کوروش هموار کرد. بازگشت رومان و گمبهداد،نه تنها به معنای بازگشت قهرمانان بزرگ گذشته است، بلکه تجلیگاه امید برخاسته از خاک این سرزمین است. خردی که راه را در تاریکی روشنمیکند. دلاورانی که در برابر هر ستمی قد علم کرده و جرقههای این اتحاد را روشن می کنند.»
در دل این حقیقت، آذرمغان قدمی به جلو گذاشت. میدانست که راهی سخت در پیش است، اما نور امید اکنون از اعماق وجودش برمیخاست و مسیر پیش رو رابرایش روشن میکرد : «”پسران خون کوروش” باید برخیزند! » این زمزمهای بود که در رگهای آذرمغان جریان مییافت. در دلش تکرار کرد:
«تاریخ به ما آموخت که فرّه ایزدی را نمیتوان تنها به دست یک نفر سپرد. اکنون این امانت بزرگ را باید به ملت بسپارم. نه تنها به این زمین و این خاک، بلکه بهسرنوشت کسانی که در دل این خاک زندگی میکنند. اگر فردی بمیرد، ملت نمیمیرند. تنها ملت است که میتواند بر سرنوشت خود مسلط شود.»

آخرین نظرات: